loading...

علوم غریبه و متافیزیک – اسرار و شگفتی های دنیا – رازهای ماورالطبیعه

در این پست از سایت hooris.ir علوم غریبه و متافیزیک – اسرار و شگفتی های دنیا – رازهای ماورالطبیعه را برای شما عزیزان و علاقه مندان به مباحث متافیزیک و علوم غریبه قرار دادیم …

علوم غریبه و متافیزیک - اسرار و شگفتی های دنیا - رازهای ماورالطبیعه
علوم غریبه و متافیزیک – اسرار و شگفتی های دنیا – رازهای ماورالطبیعه

علوم غریبه و متافیزیک – اسرار و شگفتی های دنیا – رازهای ماورالطبیعه,ماورالطبیعه,اسرار و شگفتی های دنیا,علوم غریبه,متافیزیک,شگفتی های باورنکردنی در دنیا

علوم غریبه و متافیزیک – اسرار و شگفتی های دنیا – رازهای ماورالطبیعه

پنج بار مردی ناشناس با جثه ای کوچک پا به درون شبهای مه آلود لندن گذاشت:پنج بار با زنان خیابانی صحبت کرد:آنها را به تاریکی کشاند و به نحوی بیرحمانه به قتل رساند.کاراگاهان حرفه ای و آماتور فرضیه های گوناگونی درباره هویت مرد ناشناس ارائه کردند ولی در نهایت پاسخ اصلی پیدا نشد و این جنایات بیرحمانه در پرده ابهام باقی ماند.محله جنوب شرقی لندن در زمان ویکتوریا لکه ننگی بر دامن انگلیس بود:خانه های پست و مخروبه در دو سوی خیابانها سر برافراشته بودند:کوچه ها و خیابانها در زوایای میخانه ها در شب مانند غارهای تاریکی بودند که درون آنها در زیر نور شمع:انبوه جماعت بدکاران در هم می لولیدند در بیرون زنان و مردان مفلوک و تبهکار به زندگی خود ادامه می

دادند.تنها راه خلاصی از ناراحتیها نوشیدن بطری جین در ازای چند سکه بود.برای بعضی از زنان روسپیگری تنها روش ادامه زندگی بود.جک قاتل در سال ۱۸۸۸ پا به چنین معرکه ای گذاشت و همراه خود ترس و وحشت آورد.ماری آن نیکلاس به پایان خط رسیده بود.در ۴۲ سالگی شکسته تر از آن بود که بتواند مردان را بسوی خود جلب کند.حتی قادر به پرداخت ۴ پنی برای خوابیدن در نوانخانه نبود.تمام خنز و پنزهایش را برای خرید جین فروخته بود.وقتی مردی کوچک اندام در خیابان جلوی او ظاهر شد ماری فکر کرد که آن شب سرپناهی خواهد داشت.حتی وقتی آن مرد او را به پشت خیابان و درون تاریکی برد هشیار نشد.وقتی فهمید اوضاع خراب است که دیگر دیر شده بود.قاتل به پشت سرش جهید و گردنش را برید صبح روز بعد گاریچی جسد مثله شده او را پیدا کرد.فرمانروایی قاتل آغاز شده بود.دقیقا ۷ روز بعد جنایت دیگری بوقوع پیوست.مقتول بدکاره ۴۷ ساله ای بنام آنی جاپمن معروف به آنی سیاه بود و بر اثر بیماری تنفسی رو به موت بود که قاتل مرگش را تسریع کرد.جسد او صبح زود توسط مغازه داری پیدا شد.جسد بطرز تهوع آوری تکه تکه شده بود و زیر پایش چند سکه و یک حلقه پیدا شد.محله وایت چاپل در ترس و شایعات گوناگون قرار گرفت.شایع بود که قاتل چاقوی خود را در کیسه ای به همراه دارد.مردم تصمیم گرفتند هر کسی را که کیسه ای همراه داشت تعقیب کنند و زد و خوردهایی نیز به وقوع پیوست.گروههایی تشکیل شد تا محافظت از خیابانها را به عهده بگیرند پلیس دهها مظنون را دستگیر کرد اما قاتل هیچ ردی بجا نگذاشته بود.تنها پزشکان اداره پلیس فهمیده بودند که قاتل چپ دست است و اطلاعات وسیع پزشکی دارد.جراح متخصص گفت که قتلها در نهایت دقت و مهارت انجام شده است.در شب ۳۰ سپتامبر قاتل دو زن دیگر را نیز قصابی کرد و تنها ردپای موجود را به جا گذاشت:لیزا در حالی پیدا شد که از گلویش خون می ریخت جسد کیت ادواردز(ترسناکترین جنایت روی او انجام شد)چند خیابان آنطرف تر پیدا شد.از محل جسد ردی از خون تا پشت خانه ای امتداد یافته بود در آنجا با گچ نوشته شده بود:جهودها مقصر نیستند.آیا معنی این جمله این بود که قاتل یهودی ای است که از سر خشم و انتقام از جهان دست به این جنایات زده بود؟یا قاضی دیوانه ای بود که خود نیز مجری قانون شده بود؟معنای پیام هر چه بود می توانست اهمیت فراوانی داشته باشد. اما موضوع بطور کامل بررسی نشد زیرا این مدرک بدون دلیل منطقی از میان رفت.رئیس پلیس دستور داد نوشته پاک شود.لندن در وحشت

دو جنایت آخری فرو رفته بود و شایعات بیشتر شده بود.می گفتند قاتل دکتری دیوانه است.می گفتند یک مرد لهستانی وحشی است یا مامور مخفی روسی طرفدار تزار که سعی در بی آبرو کردن پلیس دارد.یا یک مخبط اخلاق گرا که بی اخلاقی در جامعه:او را بر انگیخته بود حتی گفته می شد قاتل قابله ای دیوانه است که از روسپیگری نفرت دارد.کسی واقعیت را نفهمید قاتل اصلی ناشناس ماند و در ۹ نوامبر قتل دیگری روی داد.آخرین قربانی ماری مکی ۲۵ ساله بود.عابری که او را می شناخت متوجه شد که او بسوی مرد کوچک اندام و خوش پوش با سبیلی باریک و کلاه شاپو می رود.جسد پاره پاره او روز بعد پیدا شد.ماری آخرین قربانی جک آدمکش بود.جنایات دیگر تکرار نشد.کاراگاهان تلاش زیادی برای پیدا کردن او کردند اما نتیجه ای بدست نیاوردند.پرونده در اسکاتلندیارد بایگانی شد و تا سال ۱۹۹۲

حقیقت ماجرا در دسترس عموم قرار نگرفت.هر چند چیز زیادی هم در پرونده نبود.هر بار که او مبادرت به قتل می کرد در تاریکی کوچه ها

به سهولت ناپدید می شد.اگر او آدم فقیری بود چگونه از جراحی سر رشته داشت؟و اگر ثروتمند بود در محلات فقیر نشین لندن چه می کرد و چگونه می توانست سر فرصت مبادرت به مثله کردن اجساد نماید؟در حالی که جراحان عقیده داشتند برای آن کار حداقل یک ساعت وقت لازم بود.سوالات هنوز بی پاسخ مانده است.بهترین نظریه توسط نویسنده ای بنام دانیل مارسون ارائه شد.او نظریه خود را بر اساس نظر ملویل مک ناتن(رئیس پلیس اسکاتلند یارد)ارائه داد:او به ۳ نفر مظنون بود:دکتر جنایتکاری بنام مایکل استروگ:زنی بنام کوزمافسکی که از یهودیان لهستانی تنفر داشت و وکیلی اخراجی بنام مونتاگ جان درت.و دست آخر هم به این نتیجه رسید که قاتل اصلی درت است.فارسون بر اساس سالها مطالعه روی اوضاع خانواده درت به این نتیجه رسید او می گوید که خانواده درت نیز او را قاتل می دانستند.عموی او پزشک بود و مطب او با محل جنایت آخری فاصله اندکی داشت.مادر درت دیوانه بود.شاید خود او هم دچار حالت جنون می شده است.درت هیچگاه بازداشت نشد.او بعد از آخرین جنایت ناپدید شد و جسدش ۷ هفته بعد در رودخانه تایمز پیدا شد.آیا او خودکشی کرده بود یا خودش قربانی جنایت دیگری شده بود؟تنها یک نفر حقیقت را می دانست…خود جک آدمکش.حقیقت هر چه بود اسرارس تا به امروز مخفی مانده است. اشخاص اسرار آمیز و کم لطفی تاریخ بعضی از مطالب اسرار آمیز و معما گونه ای که در این وبلاگ مطالعه می فرمایید مربوط به پدیده های شگفت انگیزی مانند مثلث برمودا و

بشقاب پرنده ها نمی باشند.بلکه اشخاص عجیب و مرموز موضوع این مطالب است.من هنگامی که در ارتباط با این مطالب تحقیق می کردم به اشخاص اسرار آمیز بسیاری برخوردم که به طرز نا امید کننده ای اطلاعات کمی از آنها در دسترس است.برای نمونه می توان از جایشل(یک خاخام یهودی فرانسوی در قرن سیزدهم)یاد کرد که دارای نیروی مغناطیسی بود.می گویند این خاخام با به صدا درآمدن کوبه در خانه اش و با فرستادن یک جرقه آبی رنگ آتشین از یک دستگاه عجیب در اتاق مطالعه اش:مهمان ناخوانده اش را به وحشت می انداخت.شب هنگام نیز از بیرون پنجره اتاق مطالعه اش دیده شده است که در زیر نور آبی یک چراغ عجیب که در آن از روغن و فتیله هیچ اثری نبود کار می کرده و گویا این نور منبعی نداشته است.اما اینکه بر روی چه چیزی مطالعه می کرده است مشخص نیست جایشل یکی از چند نابغه ای است که نامشان از کتابهای تاریخ حذف شده است.ولی این حذف چنان قابل توجه بوده است که حتی مردم عادی هم به آن توجه نشان می دهند.شما به آنچه که در کتب تاریخ در مورد اولین زنی که به فضا رفت نوشته شده است توجه کنید: ((بانوی فضانورد شوروی با نام والنتینا ترشکووا اولین زنی است که در ژوئن ۱۹۶۳ چهل و هشت بار دور زمین چرخید))ولی ۲ سال قبل از آن

در ۱۷ فوریه ۱۹۶۱ ایستگاههای ارتباطی سفینه های فضایی در گوشه و کنار دنیا از پرتاب یک سفینه تحقیقاتی شوروی با خبر شدند و صدای صحبت یکی از فضانوردان آن سفینه که شنود شد صدای زنی بود که با همکارانش صحبت می کرد و هرگز نیز هویتش آشکار نشد هر چند مقامات شوروی حتی پرتاب آن سفینه را نیز انکار کردند ولی سفینه از یک مسیر نامعلوم در مدار زمین قرار گرفته بود.در آن مکالماتی که به آن اشاره کردم تمام عبارات معما گونه را آن زن اینگونه بیان کرده بود:اوضاع وخیم است…(آمار و ارقام)…اگر ما از این وضعیت رها نشویم جهان هرگز خبری در اینباره نخواهد شنید البته ۷ روز بعد رادیو تلسکوپهای ایستگاههای ارتباطی در شهرهای آپسالا:بوخوم:تورین و

مدون این آخرین گفتگوی آن فضانوردان بد اقبال و وحشت زده را دریافت کردند در حالیکه ترتیبی داده شده بود تا نوار صحبتهای اندوهناک آن فضانوردان هرگز فاش نشود.کارشناسان مسائل فضایی و دانشمندان امور نظامی زمانی که مسیر نامعقول این سفینه نابود شده را تجزیه و تحلیل کردند حدس زدند که آن سفینه برای قرار گرفتن در مدار ماه دست به تلاشی ناموفق زده است و به علت نداشتن شتاب کافی نتوانسته از کشش نیروی جاذبه خورشید فرار کند و …در هر حال هر چه که باعث این حادثه تلخ شده باشد:تا کنون که مرگ این فضانوردان ناشناس روسی را در هاله ای از ابهام باقی نگه داشته است. یک نمونه دیگر و نه چندان قدیمی از این اشخاص اسرار آمیزی که ما اطلاعات کمی از آنها داریم دختری بنام((ام ((۴است.این دختر جوان

در نوامبر ۱۹۸۸ در حالتی گیج و سرگردان در امتداد بزرگراه شهر سورن بریج در غرب انگلیس پیدا شد و به سوالات پلیس و پزشکان پاسخ نمی داد.دختر خاموش به بیمارستان بریستول برده شد و از آنجا مشخصات او برای تمام نیروهای پلیس در سراسر بریتانیا فرستاده شد.کمی بعد از این ماجرا زن و مردی از اهالی کریدیشن در ایالت دون خود را والدینش معرفی کردند و او را به خانه بردند ولی هرگز درباره اینکه نام او چیست و یا اینکه چرا در کنار بزرگراهی که ۸۰ مایل از خانه اشان دورتر بود قدم می زده حرفی نزدند(بدلایل نامعلومی می خواستند آن دختر گمنام بماند)روزنامه نگاران کنجکاوی هم که به دنبال کشف این ماجرا بودند ناگهان موضوع را رها کردند ولی چندی بعد وقتی گروه موسیقی پاپ ماریلیون آلبومی با نام شجاع و با الهام از این ماجرا منتشر کردند این دختر بظاهر کند ذهن تبدیل به چهره و شخصیت شد. شخص مرموز دیگری که اطلاعات کمی از او هم در دسترس است مرد جوانی است که ظاهرا از میان در بسته یک باشگاه شبانه در ایالت لنک شایر عبور کرده است.اگر این عمل محیر العقول توسط دوربین مخفی باشگاه ضبط نمی شد حتما به عنوان افسانه ای باور نکردنی در ذهن های ما می ماند.وقتی کارشناسان شبکه تلویزیونی بی بی سی فیلم را تجزیه و تحلیل کردند بر اصل بودن آن تاکید کردند.این رویداد وهم آور در ساعات اولیه روز ۲۷ اکتبر ۱۹۹۱ در باشگاه شبانه پروانه ها در شهر الدهام روی داده است ساعت دقیقا ۳۲/۴ دقیقه بامداد بود.این عبور اسرار آمیز باعث به صدا در آمدن آژیر دزدگیر هم شد.در فیلم تصویر نیمه روشنی از مرد جوانی با تی شرت سفیدی دیده می شود که در حال عبور از در بسته باشگاه است.در این فیلم کوتاه آن مرد مانند یک دزد در راهروهای باشگاه پرسه می زند اما این راه رفتن یک حرکت فیزیکی نبود زیرا وقتی پلیس و مدیر باشگاه و معاونش به محل رسیدند هیچ نشانه ای از ورود غیر مجاز به داخل ساختمان و یا رد پایی از این دزد شبح مانند ندیدند وقتی مامورین پلیس فیلم را دیدند همگی از دیدن آن موجود متحیر شدند.در بی بی سی روی فیلم آزمایش ساده ای انجام دادند و با استفاده از پیشرفته ترین میکروچیپ های رایانه ای متوجه شدند که تنها یک سیگنال روی حلقه فیلم است و این به معنی آن بود که هیچ کس در آن دستکاری نکرده است.هویت آن مرد مرموز هرگز مشخص نشد.ممکن است او را یک شبح بدانیم ولی این باشگاه از زمان تاسیس هرگز محل رفت و آمد ارواح نبوده است و در گذشته نیز مورد مشابهی دیده نشده بود.و به این ترتیب این موجود بی نام و نشان هم به فهرست اشخاص فوق طبیعی مذکور اضافه شد.باز هم نمونه های دیگری از این افراد عجیب و اسرار آمیز را در این وبلاگ مطالعه خواهید کرد.

جاسوس یا جنایتکار؟ سال ۱۶۷۱ برای ۲ نفر از بزرگترین ماجراجویان تاریخ سالی همراه با موفقیت های نامحدود بود.در این سال سر هنری مورگان(دزد دریایی

ولزی)در هند غربی خود را فرماندار کل جامائیکا نامید و در انگلیس نیز تامس بلاد که خود را کلنل معرفی می کرد نقشه ای به اجرا گذاشت که حاصل ان جسورانه ترین دزدی تاریخ(سرقت جواهرات سلطنتی از برج لندن)بود. تامس بلاد در ۱۶۱۸ متولد شد.او پسر یک اهنگر ایرلندی بود و با اینکه اطلاعات کمی درباره دوره کودکی او وجود دارد ولی روشن است که

او در جنهای داخلی انگلیس در جنبش پارلمانی فعالیت کرده است.هر چند نقش او در این جنگها کاملا اشکار نیست ولی بنظر می رسد که در کارهای جاسوسی فعالیت داشته است و بخاطر این کارها نیز املاک قابل توجهی را در ایرلند به عنوان پاداش دریافت کرده است.و زمانی که در ۱۶۶۰ رژیم سلطنتی دوباره روی کار امد او املاک و شغلش را از دست داد و به یک خرابکار خبیث که دارای استعدادی شیطانی بود تبدیل شد.او نقشه های ظالمانه ای برای شکست دادن و ترساندن دشمنان سلطنت طلب خود می کشید البته سالها قبل از اینکه گرفتار این وضعیت شود فردی مرموز شمرده می شد که گرایشش را به مذهب و هر گروه سیاسی ای را تنها در صورتی ابراز می کرد که با علائق و سلائقش سازگار باشد.هر چند راحت است که او را یک ماجراجو ندانیم ولی بنظر می رسد که او در استخدام شخصیت خاصی بوده است چون در پشت تمام رفتار و اعمال او نگاههای مرموز مردی دیده می شد که مامور مخفی کسی است.خیلیها او را جاسوس می دانستند.ولی جاسوسی برای چه کسی؟ در ۱۶۳۳ او و یک گروه از خلافکاران درصدد برامدند تا دوک اورماندی(لرد ایرلند)را از قلعه ای در دوبلین بدزدند ولی با شکست روبه رو

شدند و همگی بجز بلاد دستگیر شدند.جایزه ای برای تحویل دادن زنده یا مرده او تعیین شد ولی ظاهرا او نگران جایزه ای که برای سرش تعیین کرده بودند نبود زیرا دست به اقدامی نافرجام برای ازادی همدستانش زد و بعد به هلند گریخت در ۱۶۳۹ او در میان فرقه پنجمین مردان سلطنت فردی فعال بود.پیروان افراطی فرقه پیوریتین(فرقه ای از پروتستانهای انگلیس که در زمان سلطنت الیزابت علیه سنن مذهبی قیام کردند و طرفدار سادگی در نیایش بودند)باور داشتند سلطنت پنجم که در کتاب دانیل پیش بینی شده بود بزودی فرا می رسد.در ان کتاب مقدس پیشگوئی شده بود که سلطنت پنجم مسیح موفق خواهد شد که بر مردم اشور و پارس و یونان و روم حکمرانی کند.رهبر این فرقه تامس ونر بود.او یک مذهبی متعصب بود که ۲ قیام نافرجام را در سالهای ۱۶۵۷ و ۱۶۶۱ هدایت کرده و در پی ان دستگیر و اعدام شد ولی بلاد موفق شد به اسکاتلند فرار کند.بلاد روش زیرکانه ای برای ترک به موقع گروههای شورشی در لحظه تار و مار شدنشان داشت و مشابه همین ماجرا وقتی به گروه کاوننت پیوست نیز روی داد.این گروه از پیروان کلیسای پروتستان در اسکاتلند تشکیل شده بود و بر علیه قوانین وضع شده از سوی چارلز اول در اسکاتلند قیام کرده بودند.بلاد درست در پشت ماجرا حضور داشت و نقش یک مشاور را داشت ولی چند روز قبل از سخت شدن اوضاع و درگیری شورشیان با سربازان شاه ناگهان ناپدید شد.

بلاد در ۱۶۶۷ شنید که کاپیتان میسون جنگجوی پیر همراه ۳ نفر از همدستانش همراه با گارد محافظ به زندان برده می شوند.به همین دلیل سوار اسب شد و به سربازان حمله کرد و به انها شلیک کرد.کاپیتان نجات یافت و بلاد نیز با اینکه سخت مجروح شده بود ولی از این حادثه جان سالم به در برد.جایزه ای که برای سرش گذاشته بودند ۳ برابر شد.او در ۱۶۷۰ به مرکز لندن یعنی جایی که اعمال جسورانه دیگری مرتکب شد رفت.در انجا سوار بر اسب به سمت کالسکه حامل دوک اورماندی تاخت و با یک تکان شدید در کالسکه را باز کرد و دوک وحشت زده توسط بلاد و همدستش از کالسکه بیرون کشیده شد و روی اسب یکی دیگر از همدستان انداختند و قبل از اینکه کسی متوجه فریادها و ربوده شدن دوک بشود به سرعت از محل دور شدند.هر چند دوک خیلی زود ازاد شد ولی بلاد و یارانش توانستند بدون انکه به انها صدمه ای برسد فرار کنند.حادثه دیگری در ۱۶۷۱ روی داد و بیشتر بخاطر همین حادثه است که بلاد بر سر زبانها افتاده است.ان حادثه سرقت جواهرات سلطنتی بود.بلاد چند هفته خود را به شمایل یک کشیش دراورد و مرتب به دیدار تالبوت ادواردز(نگهبان ۷۷ ساله جواهرات سلطنتی)رفت تا اعتماد او را برانگیزد بعد از چند ملاقات نگهبان پیر مطمئن شد که کشیش فردی کاملا درستکار و از هرگونه شک و گمانی مبرا است.در روز ۹ مه همان سال در ساعت ۷ صبح بلاد برای اخرین بار لباس کشیشی خود را پوشید و با ۳ نفر از همدستانش که انها نیز لباس کشیشها را پوشیده بودند نزد ان نگهبان رفت.دختر نگهبان نیز همان اطراف بود و بلاد برای اینکه حواس او را پرت کند یکی از همدستانش را که جوانی زیبا و ۲۵ ساله بود را به عنوان برادرزاده خود به ان دختر معرفی کرد و ان دو مشغول گفتگو شدند. بلاد شروع به صحبت درباره جواهرات سلطنتی با نگهبان کرد و نگهبان نیز با هیجان به بلاد و همراهانش گفت که به دنبال او به اتاق مارتین

تاور(محل نگهداری جواهرات)بروند.پس از ورود به اتاق پیرمرد در را به روی خود و انها قفل کرد.در این هنگام بلاد ناگهان لباده کشیشی اش را بر سر نگهبان کشید و پارچه ای در دهانش کرد ولی چون نگهبان دست و پا می زد و سر و صدا به راه انداخته بود یکی از دزدها با چکش به سرش کوبید و با کمال بیرحمی خنجر را در شکمش فرو برد.بلاد نیز همان چکش را برداشت و با وارد کردن ضربه تاج ادوارد مقدس را پهن کرد تا بتواند انرا زیر لباسش پنهان کند.یکی دیگر از همراهانش عصای سلطنتی را دو نیم کرد و بعد دزدی که نگهبان را کشته بود در حالی که هنوز می خندید گوی جواهر نشانی که یک صلیب رویش بود را در جیب شلوارش گذاشت.ولی ناگهان پسر نگهبان سر رسید و با برادرزاده جعلی بلاد که مانند یک مراقب مشکوک عمل می کرد گلاویز شد ولی ان مراقب چنان با یک میله بلند سربی بر سرش کوبید که بیهوش شد.سپس ان مراقب خود را به اتاق خزانه رساند و دیگران را باخبر کرد.بلاد و یارانش زود از اتاق خارج شدند ولی بخاطر وحشت و دستپاچگی عصای سلطنتی زمین افتاد و انها متوجه نشدند.وقتی پسر نگهبان به هوش امد و دهان بندش را باز کرد با صدای بلند فریاد زد:خیانتکاران:جنایتکاران:تاج سلطنتی را دزدیدند ظرف چند ثانیه دختر نگهبان کنار برادرش امد و از شدت ترس به او چسبید یکی از سربازان محافظ قلعه صدای هشدار پسر جوان را شنید و به تعقیب دزدان پرداخت.سپس در گوشه ای از قلعه با بلاد روبه رو شد.بلاد به سمت او شلیک کرد و گلوله به سینه سرباز خورد و در دم جان سپرد.وقتی سارقین به بالای برج رسیدند با سرباز دیگری روبه رو شدند.سرباز با

دیدن بلاد و یارانش که به او نزدیک می شدند ترسید و تفنگ خود را انداخت و کنار ایستاد و به انها اجازه داد تا بدون درگیری عبور کنند.بزودی قلعه مورد حمله سربازان قرار گرفت و بلاد و ۳ همدستش براحتی دستگیر شدند. راه فرار بلاد توسط شخصی بنام کاپیتان بکمن(یک کهنه سرباز شجاع جنگ داخلی)بسته شد.او تنها کسی بود که توانست این ایرلندی متهور

را اسیر کند.او را به سلولی در همان قلعه بردند و ساعتها از او بازجویی کردند ولی او اصرار داشت که تنها پیش شخص پادشاه اعتراف می کند دو روز بعد با تقاضای بلاد موافقت شد و او را به وایت هال بردند.در انجا او با پادشاه چارلز دوم ساعتها گفتگو کرد سپس بلاد را به برج برگرداندند و بدون هیچ توضیحی با یک فرمان عفو و مقرری ماهانه ۵۰۰ پوندی ازاد شد.در ضمن املاک مصادره شده اش در ایرلند نیز مسترد گردید مدت زیادی از این ماجرا نگذشته بود که جان اولین(نویسنده و وقایع نگار)برای صرف شام به قصر پادشاه دعوت شد.وقتی او به اتاق غذاخوری رفت از دیدن بلاد در سر میز شام و نشستن در کنار پادشاه حیرت کرد.این صحنه برای او قابل درک نبود زیرا او می دانست که این مرد ایرلندی در جنگهای داخلی با نهضت پارلمانی فعالیت می کرد و چند فقره ادم ربایی در میان طبقه نجبا انجام داده بود.پس با این وجود و اتهامات مختلف خیانت و سعی در دزدیدن جواهرات سلطنتی و قتل نگهبان پیر چگونه می توانسته مورد لطف پادشاه قرار بگیرد؟ ماجرای تامس بلاد هنوز بصورت معمایی باقی مانده است و تمام مورخین را گیج کرده است. برنادت و مریم باکره(بخش آخر)

برنادت پس از اخرین دیدار با مریم مقدس به زندگی عادی ایمانی خود برگشت و ایمانش هر روز بیش از قبل می شد.برنادت که از تجربه این دیدارها سخت تکان خورده بود تصمیم گرفت که راهبه شود و در جولای ۱۸۶۶ در سن ۲۲ سالگی برای وقف زندگیش در راه مذهب وارد صومعه سن جیلدارد (خواهران کاتولیک)در شهر نورز در نزدیکی روستایش شد(این اولین و تنها سفر طول زندگی برنادت بود)با وجودی که وضع جسمانیش زیاد خوب نبود تا بتواند از عهده مسئولیتهای سنگین کلیسا براید ولی با کمال میل قبول کرد که از بیماران مراقبت کند و همیشه می گفت:هیچ کس مرا مجبور نکرده که به اینجا بیایم.برنادت که از بیماری اسم رنج می برد گاهی به حدی عذاب می کشید که از دیگر راهبه ها می خواست که سینه اش را بشکافند تا بتواند نفس بکشد.برنادت قبل از اینکه لورد و خانواده اش را ترک کند در ۱۴ جولای ۱۸۶۶ نیز به غار رفت.او در نورز به همان نامی خطاب می شد که در زمان غسل تعمید به او داده شده بود یعنی ماری برناده.خواهر ماری برناده در دوره اموزش رهبانیت داستان رویت مریم مقدس را برای راهبین و دیگر حاضرین انجمن کلیسا تعریف می کرد ولی به او گفته شد که دیگر این داستان را تعریف نکند.بعضی از مادران مقدس در کلیسا او را به کارهای پست و کلفتی وامی داشتند و می گفتند که برای تزکیه نفس برنادت خوب است و باعث ی شود او فروتن و مهربان باقی بماند.برنادت از این همه تحقیر رنج می برد ولی شرایط را پذیرفته بود و همیشه خوشرو و ملایم بود.روزی که اخرین نذرش را به جا اورد پدر روحانی به او گفت که کارش عبادت و نماز است.به او در اتاق بیماران صومعه کاری داده شد و با وجودیکه پرستار خوب و مثمرثمری بود ولی دچار ضعف جسمانی بود و از بیماری اسم و سل و کمبود کلسیم در استخوانها و زخم باز رنج می برد و تمام این امراض همراه با روحیه ضعیفش او را در رنج و مشقت قرار داده بود و تا اخر عمر نیز رنج این

بیماریها را تحمل کرد.این همان وعده ای بود که حضرت مریم در غار به او داده بود:من به تو قول یک زندگی خوب ابدی را می دهم ولی نه در این دنیا بلکه در دنیایی دیگر.برنادت در روزهای پایانی عمر و در بستر مرگ به خواست پاپ پیوس چهارم و کشیش لورد دوباره ماجرای رویت را تعریف کرد و برای صحت ادعایش سوگند خورد و چند روز بعد در روز چهارشنبه ۲۷ فروردین ۱۶)۱۲۵۸ اوریل (۱۸۷۹در حالی که تازه به سن ۳۵ سالگی رسیده بود بر اثر بیماری سل استخوان درگذشت به دستور شهردار لورد درب غار بسته شده بود و اطراف ان حصارکشی شده بود.کشیشی خواستار بازگشایی غار شد ولی شهردار به او گفت که

تنها شخص اول مملکت می تواند چنین دستوری بدهد و در نهایت بنا به درخواستهای مداوم و مصرانه ملکه فرانسه سرانجام ناپلئون سوم دستور بازگشایی غار را صادر کرد.تابوت برنادت ۳ روز پس از مرگش در یک عبادتگاه کوچک در باغ صومعه دفن شد در حالی که به وصیت خودش لباس رهبانیت بر تن داشت.برنادت بیش از ۳۰ سال بدون مزاحمتی در این مکان ارمید تا اینکه مقدمات کار اثبات تقدیس او فراهم شد:مسیحیان فرقه کلیسای رومن کاتولیک اعتقاد دارند که انسانهایی که در طول زندگی دارای کرامت بوده و موجب شفای بیماران و … شده اند پس از مرگشان بهتر است با انجام مقدمات و تحقیقاتی انها را ملقب به قدیس(مقدس)کرد و در معرض دید عموم برای زیارت گذاشت.مقامات کلیسا در ۳۱ شهریور ۲۲)۱۲۸۸ سپتامبر (۱۹۰۹اجازه دادند که تابوت برنادت در حضور ۲ پزشک و چند شاهد دیگر باز شود حاضرین بعد از دیدن جسد قدرت تکلم خود را از دست دادند چون جسد بدون هیچگونه تغییری بر بستر خود ارمیده بود.بعدها زنی که در این جلسه حضور داشت چنین گفت:کوچکترین نشانی از عفونت و کمترین اثری از بوی بد در جسد نبود.. چنین بنظر می رسید که او خوابیده است.پس از اتمام تشریفات اداری به جسد برنادت لباس نو پوشاندند و ان را همراه تمام مدارک رسمی معاینه در یک تابوت مسی در بسته در صومعه نورز(همان محلی که راهبه شده بود)گذاشتند.گزارش کمیسیون تحقیق مورد قبول مومنین قرار گرفت ولی برخی شک داشتند و چند روزنامه نیز اسقف مسئول تحقیق را متهم به خیانت کردند و ادعا کردند که او دستور داده است تا بلافاصله پس از مرگ برنادت جسدش را مومیایی کنند چون کلیسا به چنین معجزه ای نیاز داشت تا تشکیلات زیارتگاهی را در لورد همچنان فعال و زنده نگه دارد.برای رفع این اتهام مراسم اثبات تقدیس از سر گرفته شد و در ۱۴ فروردین ۳)۱۲۹۸ اوریل (۱۹۱۹و ۲۹ فروردین ۱۸)۱۳۰۴ اوریل (۱۹۲۵برای بار دوم و سوم جسد برنادت معاینه شد و باز هم جسد را بدون هیچ تغییری دیدند.تنها پوست جسد در طول اولین معاینه کمی تغییر رنگ داده بود و جلوی چشم شهود کمی تیره رنگ شده بود به همین دلیل سطح پوست دستها و صورت را با لایه نازکی از موم پوشاندند تا به حالت طبیعی جسد لطمه نخورد و ان را بلافاصله به کلیسا منتقل کردند.جسد برنادت طی مراسمی در ۱۲ مرداد ۳)۱۳۰۴ اوت (۱۹۲۵به محراب صومعه سن جیلدارد منتقل شد و از انزمان تا کنون در لباس راهبگی و در یک تابوت شیشه ای ارمیده است.پاپ پیوس یازدهم در ۸ دسامبر ۱۹۳۳ رسما برنادت را قدیسه اعلام کرد. وقتی نام لورد اورده می شود در ذهن مسیحیان منطقه ای سرسبز در جنوب فرانسه تداعی می شود که در انجا بیمارانی بصورت معجزه اسا

شفا می یابند.با وجودیکه جمعیت لورد کمتر از ۲۰ هزار نفر است ولی سالانه حدود ۳ میلیون زائر به این محل سفر می کنند که ۷۵ هزار

نفرشان بیماران معلول هستند.از هزاران ادعای شفا یافتگی تنها ۶۶ مورد دلیل علمی نداشته و طبق قوانین سخت و دشوار کلیسا معجزه دانسته شده اند.امروزه این روستا بزرگترین زیارتگاه مریم مقدس در سرتاسر جهان است. منابع:کتاب مومیایی ها(ولفانگ تارنووسکی)ترجمه بهروز بیضائی برنادت سوبیروس برنادت و مریم باکره(بخش چهارم)

یازدهمین دیدار:روز یکشنبه ۲۸ فوریه ۱۸۵۸ حدود ۱۱۵۰ نفر بسوی غار رفتند.رئیس پلیس و سربازانش هم حضور داشتند.رئیس پلیس که تحت تاثیر قرار گرفته بود گزارش داد که ملاقات نسبتا طولانی ای بود.بعدازظهر انروز بازجویی دیگری از سوی رئیس پلیس و مقامات از برنادت صورت گرفت مدیر مدرسه هم امده بود تا بصورت خصوصی سوالاتی را از برنادت بپرسد.مدیر مدرسه ابتدا فکر می کرد که برنادت دچار توهم شده است ولی پس از انکه سوالات مکرری از برنادت پرسید ایمان اورد که برنادت واقعا ان زن را می بیند. دوازدهمین دیدار:روز دوشنبه ۱ مارس ۱۸۵۸ به تخمین پلیس ۱۵۰۰ نفر حضور داشتند.برنادت دوباره از اب چشمه نوشید و خودش را در ان

شست.برای اولین بار یک کشیش هم در این محل حضور یافته بود.نام او ابه دزیرات بود و به تازگی لباس روحانیت بر تن کرده بود و در شهر امکس فعالیت می کرد.او به دقت به چهره برنادت خیره شد و از معصومیت و پاکی و ارامش و قداست بی مانندی که در چهره دخترک موج می زد شگفت زده شد.او بعدها گفت:عجب ارامش مطلقی؛عجب وقار بی نظیری؛چه قدوست زیبایی؛چقدر خالص و بی غل و غش و صاف؛این خصوصیات برای کودکی به سن او غیر ممکن است.چقدر صاف و بی غل و غش؛چقدر دوست داشتنی و زیبا؛چقدر ملکوتی و سبک.انگار که در استانه درب بهشت ایستاده است. سیزدهمین دیدار:روز سه شنبه ۲ مارس ۱۸۵۸ حدود ۱۶۵۰ نفر حضور داشتند و ان زن از برنادت خواست که نزد کشیش برود و تقاضای

ساخت یک کلیسا را در ان محل و نزدیک چشمه بکند:من می خواهم که مردم در صفوف منظم به این مکان بیایند.وقتی برنادت با پدر پیرامل ملاقات کرد چنان برخورد تند و خشنی با او شد که باعث شد که برنادت تنها در مورد رفتن مردم به ان محل با کشیش صحبت کند و یادش برود در مورد ساخت کلیسا نیز صحبت کند.برنادت بعدازظهر ان روز دوباره لرزان و ناراحت نزد کشیش رفت و بقیه پیامش را به او و ۳ کشیش دیگر گفت.کشیش نیز از او خواست تا ابتدا نام ان زن را سوال کند. چهاردهمین دیدار:سپیده دم چهارشنبه ۳ مارس ۱۸۵۸ حدود ۳ الی ۴ هزار نفر در محل حاضر بودند ولی اتفاقی نیفتاد.اما عصر که برنادت

برگشت در حضور ۱۰۰ نفر ان زن را دوباره دید و نامش را سوال کرد ولی جوابی نشنید و ان زن تنها لبخندی به او زد.برنادت نزد کشیش رفت و خواسته اش را دوباره مطرح کرد و کشیش نیز باز خواستار دانستن نام ان زن شد.کشیش برنادت را دیوانه می دانست. پانزدهمین دیدار:پنجشنبه ۴ مارس ۱۸۵۸ روز جشن مارکتبنگ و اخرین روز از ۱۵ روزی که در ملاقات سوم ان زن از او خواسته بود تا به انجا بیاید.حدود ۲۰ هزار نفر در محل بودند.ازدحام عجیبی بود.پلیس محلی با کمک نیروهای کمکی که از روستاهای اطراف امده بودند از

عهده ایجاد نظم برنمی امدند.برنادت ۴۵ دقیقه در مدخل غار ماند و سپس به دیدار کشیش اعظم رفت و گفت که وقتی از ان زن نامش را سوال کرده تنها به او لبخند زده ولی هنوز به ساخته شدن کلیسا در ان محل اصرار دارد.ولی کشیش دوباره خواستار دانستن نام ان زن شد(بعدها در ان محل نمازخانه ای ساخته شد و به مرور به ۳ ساختمان افزایش یافت و کلیساهایی نیز ساخته شد که بزرگترینشان باسلیکا نام دارد که به یاد قدیس پیوس دهم و با گنجایش ۳۰ هزار نفر و به دستور کاردینال اعظم رونچالی که بعدها پاپ ژان بیست و سوم شد ساخته شده و به این اسم نامیده شده است)بعد از این روز یک وقفه ۲۰ روزه تا دیدار دوباره با ان زن ایجاد شد.در این مدت برنادت به غار نمی رفت ولی نیرویی او را به رفتن به غار ترغیب می کرد.در طول این وقفه او نیرو و ارامش خود را بدست اورد.همچنین در این دوره برنادت به مدرسه رفت و برای شرکت در اولین مراسم اشاء ربانی خود را اماده کرد شانزدهمین دیدار:۳ فروردین ۲۵)۱۲۳۷ مارس (۱۸۵۸روز عید تبشیر برای مسیحیان بود و برنادت برای ۳ هفته به غار نرفته بود.شب

قبل(۲۴ مارس)نیرویی برنادت را بسوی غار می کشاند؛در نهایت در ساعت ۵ صبح ۲۵ مارس(روز بعد)برنادت با چند نفر از اقوامش به غار رفت و مشاهده کرد که تعدادی از مردم و رئیس پلیس در انجا حضور دارند.به محض اینکه برنادت به انجا رسید ان زن ظاهر شد و او یک ساعت با ان زن بود و در تمام این مدت در یک حالت خلسه عارفانه فرو رفته بود و از خود بی خود بود.برنادت نام زن را پرسید و این سوال را ۳ بار تکرار کرد.ان زن لبخند زد و برنادت هم جرات کرد تا برای چهارمین بار سوالش را تکرار کند و زن نیز اینبار چنین جواب داد:من باکره حامله هستم.این سخن گفته پاپ پیوس چهارم را که گفته بود او زنی زیباست؛احاطه شده در نوری به درخشندگی خورشید را تائید می کند برنادت دختر معصومی بود تا حدی که حتی معنی باکره و در نتیجه ان جمله را نمی دانست.او تنها ۱۴ سال سن داشت.در هر صورت او متوجه منظور ان زن نشد تا اینکه بعدازظهر ان روز دوباره با کشیش دیدار کرد و از روی حرفهای اقای استرید که دانشمندی با کمالات بود متوجه منظور ان زن شد و فهمید که ان زن همان مادر مقدس(مریم مقدس)است.باز یک وقفه دیگر در ملاقاتها روی داد. هفدهمین دیدار:چند روزی بود که برنادت به غار نرفته بود تا اینکه مردم از او خواستند به غار برود.روز چهارشنبه ۷ اوریل ۱۸۵۸ برنادت در

حالی که طبق معمول یک شمع روشن در دست چپ داشت و با دست راست شعله شمع را در برابر باد محافظت می کرد به غار رفت.او ۱۵ دقیقه در یک حالت خلسه فرو رفته بود و شعله شمع انگشتانش را می سوزاند ولی دکتر دوزوس هیچ اثری از سوختگی روی انگشتان برنادت ندید و اعتقاد داشت که برنادت هر چه می گوید را واقعا می بیند.اینبار طولانی ترین دوره وقفه در دیدارها روی داد. هجدهمین دیدار:جمعه ۲۵ تیر ۱۶)۱۲۳۷ ژوئیه}جولای(۱۸۵۸{روز عید بود و برنادت یک کشش عمیق و غیرقابل وصف در خود برای رفتن

به غار حس می کرد و در نهایت ۸ صبح به انجا رفت.از زمان حضور قبلی برنادت در غار بنا به حکمی که ۱۰ ژوئن صادر شده بود در اطراف غار حصار کشیده بودند ولی با این وجود برنادت می گفت که بعد مسافت را حس نمی کرده و در این روز زن را از نزدیک می دیده است.او به همراه عمه اش(لوسیل)در انسوی رودخانه زانو زد و برای دقایقی درست مانند ظهورهای قبلی ان زن در چند ماه گذشته به یک خلسه عمیق

فرو رفت.عمه اش بعدا از او پرسید که مریم مقدس به او چه گفته است؟برنادت نیز گفته بود:هیچ چیز؛فقط من در تمام عمر ندیده ام که زنی به ان زیبایی نگاه کند.این اخرین ملاقات برنادت با حضرت مریم بود. برنادت و مریم باکره(بخش سوم)

ششمین دیدار:صبح روز یکشنبه ۲۱ فوریه ۱۸۵۸ حدود ۱۰۰ نفر برنادت را همراهی می کردند.زن زیبا با ان چشمان درخشانش ظاهر شد و گفت:برای گناهکاران دعا کنید.برنادت نیز پس از پایان دیدارش با ان زن از مردم خواست تا بعداز ظهر ان روز برای گناهکاران دعا کنند.بعداز ظهر ان روز مامورین پلیس در مورد این حادثه یک بازجویی نسبتا طولانی از برنادت کردند.او در این بازجویی ارامش خود را حفظ کرده بود ولی پدرش به مامورین قول داد که دیگر نگذارد دخترش به ان غار برود. هفتمین دیدار:در جایگاه اعتراف کشیش پومیان به برنادت گفت که کسی نمی تواند مانع رفتن او به غار شود.پدرش نیز دست از مخالفت

برداشت.روز سه شنبه ۲۳ فوریه ۱۸۵۸ نیز حدود ۱۰۰ نفر از جمله دکتر دوزوس و تعدادی از شخصیتهای مهم روستا نیز در محل غار حاضر شدند.ان زن یک دعای کوتاه را کلمه به کلمه به برنادت یاد داد و او این دعا را به عنوان یک راز پیش خود نگه داشت و در تمام طول عمرش هر روز این دعا را می خواند.ان زن به او گفت که پیش کشیشان برود و به انها بگوید که او می خواهد در این محل یک کلیسا ساخته شود(ان زن بعدها نیز بارها این خواسته را تکرار کرد و خواست در کنار چشمه ای که توضیحش خواهد امد کلیسایی ساخته شود و سفرهای زیارتی توبه و کفاره و نذورات به ان محل به صورت منظم انجام شود) هشتمین دیدار:روز چهارشنبه ۲۴ فوریه ۱۸۵۸ بین ۲۰۰ تا ۳۰۰ نفر به غار رفتند و صورت برنادت را دیدند که ناراحت و غمگین بود.برنادت

در حالی که زانو زده بود چند بار روی زمین خزید و متوقف شد و مرتب زیرلب زمزمه می کرد:توبه توبه توبه …او بعد از این دیدار گفت که به درخواست ان زن برای گناهکاران طلب توبه و بخشایش می کرده است. نهمین دیدار:روز پنجشنبه ۱۶ اسفند ۲۵)۱۲۳۶ فوریه (۱۸۵۸دوباره غار پر از جمعیت شد.چهره برنادت در طول این دیدار بسیار غریب بود.ان

زن به او گفته بود:دخترم من می خواهم برای تو و فقط درباره تو یک راز را بگویم و تو نباید هرگز درباره ان با کسی حرف بزنی نمی خواهم هرگز این راز فاش شود حالا برو و از اب ان چشمه بنوش و از علفهای نزدیک ان بخور و خودت را در اب ان چشمه بشور.سپس با انگشت به درون غار اشاره کرد.در انجا چشمه و اب روانی نبود.تنها زمین نمناک و گلی بود.برنادت نتوانست از اندک اب گل الود ان بنوشد.او ۳ بار با انگشتانش تلاش کرد زمین را بکند و در تلاش چهارم توانست از اب انجا بنوشد و از علفهای نزدیک ان بخورد و خودش را نیز شست.(در جایی هم امده بود که برنادت زمین را کند و بعد به گل و لای رسید و خودش را با ان شست)تعدادی از حاضرین می گفتند که او دیوانه است ولی پس از انکه برنادت از اب انجا نوشید روز بعد از انجا چشمه ای با اب گوارا جوشیدن گرفت و به این ترتیب ان زن محل یک چشمه مخفی را نشان داده بود.بسیاری از مردم نام اب چشمه را اب معجزه گذاشته اند.برنادت بعد از این دیدار مجبور شد بازجوئیهای مداوم پلیس و

مقامات را تحمل کند ولی در این بازجوئیها چیزی دستگیر انها نشد.مردم ابتدا با شک و تردید به سخنان برنادت گوش می دادند ولی کمی بعد اولین شفا یافتنها در کنار چشمه مشاهده شد و باعث شهرت بیشتر روستا شد. دهمین دیدار:روز شنبه ۱۸ اسفند ۲۷)۱۲۳۶ فوریه (۱۸۵۸حدود ۸۰۰ نفر حضور داشتند.برنادت دوباره از اب چشمه که اینکه حسابی می جوشید نوشید و از علفهای اطراف ان خورد . برنادت و مریم باکره(بخش دوم) دومین دیدار:

۳ روز بعد از ملاقات اول در روز یکشنبه ۲۵ بهمن ۱۴)۱۲۳۶ فوریه (۱۸۵۸نیرویی برنادت را تشویق می کرد که باز به ان غار برود ولی مادرش به او اجازه نمی داد.در نهایت بعد از کلی خواهش و تمنا مادرش با رفتن او موافقت کرد و برنادت همراه همان ۲ دختر و در حالی که یک بطری پر از اب مقدس همراه داشت به این امید که دوباره ان زن را ببیند بسوی ان غار رفت.برنادت از ۲ دختر دیگر خواست که زانو بزنند و همگی مشغول ذکر گفتن شوند.ناگهان برنادت دوباره ان زن تسبیح به دست را دید و قطراتی از اب مقدس را به سمت ان زن پاشید و گفت:اگر از طرف پروردگار هستی بمان و اگر نیستی برو.در همین حین که مشغول پاشیدن اب بود ان زن با لبخند زیبایی به او نگاه می کرد و مدام هم لبخندش بیشتر می شد.همین که بطری اب خالی شد برنادت مشغول ذکر گفتن شد و ان زن نیز ناپدید شد سومین دیدار:

صبح خیلی زود پنجشنبه ۲۹ بهمن ۱۸)۱۲۳۶ فوریه (۱۸۵۸برنادت در غار زانو زده بود و چند نفر از اهالی روستا نیز در حالی که قلم و کاغذ همراهشان بود امده بودند.برنادت داخل غار رفت و به ان زن گفت که ایا امکان دارد او اسمش را روی این کاغذ بنویسد چون مردم روستا از او چنین خواسته اند.ان زن نیز برای اولین بار با برنادت حرف زد و گفت که نیازی به این کار نیست و بعد از برنادت پرسید که ایا می تواند ۱۵ روز به انجا بیاید.و اینگونه برنادت صدای لطیف و ارام و زیبای ان زن را که شبیه یک ملودی زیبا از بهشت بود شنید.برنادت نیز گفت:بله قول می دهم بانوی من.زن نیز به او گفت:نمی توانم به تو قول دهم که زندگی دنیوی را به کام تو شیرین کنم اما می توانم تو را در زندگی اخروی سعادتمند کنم و در ادامه گفت که دوست دارم مردم زیادی را اینجا ببینم.این دیدار کمتر از نیم ساعت طول کشید چهارمین دیدار:

برنادت دیگر مانند سابق نمی ترسید و یک کشش عمیق درونی او را به سمت غار هدایت می کرد.روز جمعه ۳۰ بهمن ۱۹)۱۲۳۶ فوریه (۱۸۵۸حدود ۶ تا ۷ زن نیز همراه او بودند.بعد از ۳ مرتبه طوفان ان زن ظاهر شد.برنادت این بار با خود یک شمع مقدس اورده بود و می خواست تا پایان ۱۵ روزی که به ان زن قول داده بود تا به انجا برود(تا ۳ مارس (۱۸۵۸ نیز چنین بکند.این ملاقات تنها ۳۰ دقیقه طول کشید پنجمین دیدار:

در روز شنبه ۳۱ بهمن ۲۰)۱۲۳۶ فوریه (۱۸۵۸حدود ۳۰ نفر همراه برنادت بودند.ان زن ناپدید شد و بعد از ناپدید شدنش برنادت دوباره به حالت عادی و ارام خود برگشت ولی اینبار درباره دیدارش خیلی کم توضیح داد و تنها گفت که ان بانوی زیبا را دیدم و از داخل غار با محبت به من لبخند می زد . برنادت و مریم باکره(بخش اول)

برنادت سوبیروس روز یکشنبه ۷ ژانویه ۱۸۴۴ در روستای لورد در جنوب فرانسه متولد شد و روز بعد در کلیسایی قدیمی غسل تعمید شد پدرش فرانسوا(فرانچسکو)سوبیروس یک اسیابان بود و مادرش لوئی کاسترو(لوئیس سوبیروس)نام داشت.برنادت اولین فرزند خانواده بود و

نام اصلی اش نیز برناده ماری سوبیروس بود ولی کم کم به دلیل جثه کوچکش نامش به برنادت تغییر کرد.بعد از او ۵ فرزند دیگر نیز متولد شدند ولی ۳ نفرشان در کودکی فوت کردند.برنادت از همان ابتدای تولد بسیار ضعیف بود و از بیماری اسم نیز رنج می برد.پدر و مادرش سعی می کردند تا برای او غذایی مناسب(مقوی) تهیه کنند(سایر فرزندان از خوردن این غذا به دلیل فقر خانواده محروم بودند)ولی برنادت غذایش را با دیگران تقسیم می کرد و گاهی هم روزه می گرفت.این خانواده فقیر در یک کارخانه اسیاب زندگی می کردند.کارخانه قدیمی بود و آرد تولید شده از نظر کیفیت و کمیت در وضع بدی بود و مشتریان نیز روز به روز کمتر می شدند و در نهایت خانواده مجبور شد انجا را ترک کرده و در خانه ای بسیار محقرانه زندگی کنند.پدر به دنبال کار مناسبی می گشت ولی دستمزدها بسیار پایین بودند.بعد از تولد دومین فرزند؛ پدر:برنادت ۱۵ ماهه را به زنی بنام ماری اراوانت سپرد(این زن نوزاد پسرش را در کودکی از دست داده بود)و به این ترتیب او با دایه اش زندگی کرد.او بعدها به خانه برگشت.برنادت دختر ارامی بود و بیشتر اوقات را در تنهایی به سر می برد و با سایر اعضای خانواده نیز بسیار مهربان و صمیمی بود.برنادت در ۱۸۵۵ در ۱۰ سالگی دوباره از خانواده جدا شد.اینبار به علت سرمای شدید و وضع بد اقتصادی خانواده خاله اش او را پیش خود برد تا او کمتر فشار فقر را تحمل کند.برنادت بعد از چند ماه دوباره نزد خانواده برگشت ولی در تابستان ۱۸۵۷ دوباره خانه را ترک کرد و نزد دایه اش رفت تا با او باشد.این ۲ علاقه زیادی به هم داشتند و از با هم بودن لذت می بردند.ماری سعی می کرد به او تعلیمات مذهبی بدهد ولی برنادت علاقه ای از خود نشان نمی داد(برنادت در عین حال نیز بسیار مذهبی بود و بیشتر مواقع تسبیحی با خود داشت و ذکر می گفتـچون دعای دیگری بلد نبود)به همین دلیل ماری پیش کشیش رفت و پرسید که چه باید بکند؟کشیش نیز گفت که برنادت باید نزد خانواده اش برگردد و به این ترتیب برنادت پس از جشن ۱۴ سالگی اش راهی خانه اش در لورد شد. اولین دیدار:

برنادت ۱۴ ساله بود . روز پنج شنبه ۲۲ بهمن ۱۱)۱۲۳۶ فوریه (۱۸۵۸همراه خواهر ۱۲ ساله اش(تیونت)و دوست ۱۳ ساله اش(جین) برای جمع اوری هیزم به جنگل رفتند.انها به منطقه ماسابی رفتند و در انجا غار لوردس را دیدند که از جلویش رودخانه گافه می گذشت.برنادت به سختی کفش و جورابش را در آورد تا از رودخانه عبور کند.ناگهان صدایی شبیه تند باد شنید کمی بعد دوباره همان صدا را شنید و وقتی نگاهش به غار افتاد در گوشه بالای غار زنی زیبا و مزین را با لباسی سفید و درخشان و کمربند ابی و کفشهایی که گل زردی رویشان بود

دید(در جایی هم خواندم که سخت مشغول کار بود که صدایی شنید و وقتی سرش را بلند کرد ان زن زیبا و سفید پوش را دید)ان زن با اشاره انگشت به او گفت که نزدیکتر برود.برنادت که تقریبا خشکش زده بود ناخوداگاه دامنش را چنگ زد تا تسبیحش را که از کمرش اویزان کرده بود در دست بگیرد.برنادت به احترام ان زن زانو زد و سعی کرد تا علامت صلیب را با دستانش ترسیم کند ولی تسبیح را پیدا نکرد و نتوانست صلیب را هم ترسیم کند تا اینکه ان زن که تسبیحی با یک صلیب بزرگ و درخشان همراه داشت صلیب را ترسیم کرد(برنادت نمی دانست که ان زن فرشته است یا شیطان)وقتی برنادت با تسبیحش مشغول ذکر گفتن شد متوجه شد که زن نیز با تسبیحش مشغول ذکر گفتن است ولی لبهایش تکان نمی خورد.این ماجرا ۱۵ دقیقه طول کشید و بعد ان زن ناپدید شد.در تمام این مدت ۲ دختر دیگر که همراه برنادت بودند ان زن را نمی دیدند و تنها برنادت قادر به مشاهده او بود.این خبر به گوش مادر برنادت هم رسید. خدمتکار اسرار امیز

زن جوانی در مارس ۱۳۸۰ میلادی تقاضای کار به عنوان خدمتکار در خانه ای در محله ایلینگتون اسکوئر در شهر لیورپول انگلیس کرد و تقاضایش نیز پذیرفته شد.با وجود لباسهای کهنه ای که به تن داشت دارای صورتی دوست داشتنی بود و فرد درستکاری بنظر می رسید اسم او هانا برید بود و کسی که او را استخدام کرد یک زن بیوه بود که با دختر و پسر نوجوانش زندگی می کرد.ابتدا بنظر می امد که هانا از یک خانواده کم درامد است ولی در طول ۲ سال خدمتکاری او در انجا در چند موقعیت ان زن بیوه به او شک کرد.هر وقت غریبه ای به ان خانه می امد هانا بسیار عصبانی می شد.گوئی دوست نداشت توسط برخی افراد دیده شود و از ملاقات با انها وحشت زده می شد.و وقتی که می فهمید مهمانان او را نشناخته اند خیالش راحت می شد و به کارش می پرداخت.در بعضی اوقات نیز شخصیت واقعی خود را اشکار می کرد یک روز وقتی اهالی خانه کمی زودتر از معمول به خانه رسیدند از شنیدن موسیقی زیبایی که از درون خانه شنیده می شد شگفت زده شدند.کمی بعد هانا را دیدند که در اتاق پذیرایی پشت پیانو نشسته و سونات مهتاب اثر بتهوون را می نوازد.وقتی هانا متوجه شد که انها با حیرت به او نگاه می کنند یک دفعه دست از نواختن پیانو کشید و با دستپاچگی به گردگیری اشیاء ساخته شده از عاج پرداخت.اهالی خانه درباره استعداد و توانایی اش در موسیقی از او سوالاتی کردند ولی هانا با مهارت مسیر گفتگو را تغییر داد و سوال انان را بی جواب گذاشت.هانا در ضمن از دانش و علم خود در رشته پزشکی و اینکه چگونه ان را فرا گرفته است نیز سخن نمی گفت ولی یکروز که پسر خانواده دچار تب سختی شده بود هانا به مداوای او پرداخت و در عرض چند روز پسر بهبود یافت.پزشک خانوادگی ان خانواده به مادر پسر

قبلا گفته بود که باید منتظر بدترین اتفاق ممکنه باشد و از شنیدن خبر بهبودی پسر متحیر شده و بسیار کنجکاو بود تا راز درمان اسرار امیز هانا را بداند.در زمان دیگری دختر خانواده کاغذ مچاله شده ای را در جاذغالی خانه یافت که وقتی بازش کرد متوجه شد روی ان یک طراحی مدادی بسیار زیبا و هنرمندانه از یک کلبه روستایی کشیده شده است.بنظر می رسید که استعدادهای هانا تمام نشدنی است چون او حتی می توانست به چند زبان دیگر نیز صحبت کند.روزی در بازار شهر یک المانی با زبان انگلیسی دست و پا شکسته ای از او نشانی ای پرسید و او که فکر می کرد کارفرمایش در انجا نیست با زبان المانی روان با او صحبت کرد.یک روز صبح هم سرگرم اماده کردن صبحانه بود در حالی که

اوازی به زبان فرانسه را می خواند.به زودی حرف از او در میان مردم پیچید و همه از خود می پرسیدند که او کیست و چرا هویت واقعی خود را از دیگران مخفی می کند؟ بطور حتم او متعلق به خانواده ای مرفه بوده است چون در غیر این صورت چگونه می توانسته چنین معلومات بالایی را کسب کند.ولی ایا او

به علت ارتکاب جرم هویت خود را مخفی می کرد؟پرسشهای زیادی وجود داشت ولی کسی جوابی برای انها پیدا نمی کرد و در نهایت ان زن بیوه یک روز صبح وقتی دید که هانا ناگهانی وسایلش را جمع کرده و از انجا رفته است خیلی ناراحت شد.تمام کسانی که هانا را دیده بودند از رفتن او دلشکسته شدند.دو ماه بعد بسته ای حاوی هدایای گرانبها از طرف هانا برای ان زن بیوه ارسال شد اما بعد از ان دیگر کسی از او خبری نگرفت و این پرسش که او چه کسی بود همچنان بدون جواب ماند؟چرا او خود را خدمتکار معرفی کرده بود؟ایا او از خانواده مرفهی بود که می خواست طرز زندگی طبقات زحمتکش جامعه را تجربه کند؟در واقع ۲ سال زندگی کردن به عنوان یک خدمتکار و تجربه کردن زندگی نیمی از مردم را می توان نوعی تجربه پرزحمت دانست که دختری جوان و ثروتمند ان را انجام داده است.به هر حال ما به احتمال زیاد هرگز نخواهیم فهمید که چرا یک زن جوان و زیبا و تحصیلکرده خود را در پشت نقاب یک خدمتکار مخفی کرده بود. راهب شگفت انگیز

ژنرال لوئیجی کادورنا(رئیس ستاد ارتش ایتالیا)بعد از شکستی که ارتشش در ۱۹۱۷ از المان در منطقه اسلونیا خورد دچار ناامیدی شدیدی شد او در چادر خود تنها نشست و هفت تیر را در دستش گرفت و اماده خودکشی شد که ناگهان کشیشی بر او ظاهر شد و گفت که احمق نشو و بعد ناپدید شد.سالها بعد از خاتمه جنگ جهانی اول این ژنرال در کلیسای سان جیوانی در فوجیا(در مرکز ایتالیا)حضور داشت که ناگهان یک کشیش را دید و بلافاصله یادش امد که او همان کشیشی است که او را از خودکشی منصرف کرده.وقتی کشیش از کنار ژنرال رد شد به او گفت که دوست من جان سالم به در بردی کشیش پیو کشیشی متواضع و روستایی بود که بعدها به عنوان معجزه گر و اینده بین و بعد از مرگش در۲۳ ستامبر ۱۹۶۸ به عنوان یک قدیس شناخته شد.صدها هزار نفر در مراسم تشیعش شرکت کردند.انچه داستان ژنرال را قابل توجه می کند اینست که پدر پادر پیو در تمام مدت جنگ کلیسایش در فوجیا را ترک نکرد.او فرزند یک روستایی فقیر بود که در ۲۵ مه ۱۸۸۷ در دهکده پیتر لچینا((‘ ) نزدیک بنه ونتو متولد شد.در ۱۷ سالگی به دیر کاپوجین رفت و ۱۱ سال به مطالعه و انجام وظایف دینی پرداخت.او در ۲۰ سپتامبر ۱۹۱۵ دردی در دست و پای سمت راستش اغاز شد که پزشکان هیچ توضیح پزشکی ای برای ان نیافتند.در ۱۹۱۸ وقتی که مشغول دعا در محراب کلیسا بود درد شدیدی بر او عارض شد.همکاران کشیشش او را نیمه بیهوش یافتند در حالیکه دستها و پاها و لباسش اغشته به خون بود.محل زخمها درست شبیه زخمهای مسیح بر صلیب بود.او توسط پزشکانی با تخصصهای گوناگون معاینه شد ولی کسی نتوانست دلیلی برای ایجاد زخمها پیدا کند.چنین جراحتهایی اصطلاحا داغ نامیده می شوند و در زمان مسیح بطور غیر منتظره در بدن افراد بسیاری ظاهر می شد و مومنین مسیحی ان را نشانه تقدس می دانستند.مهمترین علایم ان هم همین خونریزی ناحیه دست و پا و پهلو بود.جراحات بر روی شانه نشانه صلیب است و خونریزی در پیشانی نشانه زخمهایی است که تاج خاردار بر

مسیح ایجاد کرد.از نشانه های دیگر زخم مچ است که محل بسته شدن طنابهایی است که مسیح را با ان به صلیب بستند.علایم دیگری نیز شبیه ضربه تازیانه بر بدن بعضی دیده می شود.پاپ زان پل دوم در ۲۳ مه ۱۹۸۷ از مزار او دیدن کرد.مدتهای مدید است که پزشکان این نظریه را که داغ علتی فیزیکی دارد رد می کنند.انها و دانشمندان علم الهیات دیده اند که داغدارها کسانی هستند که به الام مسیح بسیار اندیشیده اند و رایج ترین توضیح ان هم این است که القاء درونی باعث این وضع می شود.کلیسای کاتولیک رم ۳ دلیل برای وجود داغ ارائه می کند:الهامی الهیـاختلالات شیطانی برای سردرگم کردن مومنان و القاء اگاهانه و یا نااگاهانه که البته هیچ یک قابل اثبات نیستند.در مورد پدر پیو دلیل داغها هرچه بود او وظایف خود را بخوبی به انجام می رسانید و در دنیای کاتولیکها به عنوان اقرار گیرنده ای مهربان و نجیب معرفی شد.او همیشه از شهرت گریزان بود و هیچگاه سعی نکرد از شهرت خود سوء استفاده کند.ولی از تمام نقاط جهان برای کلیسای او پول فرستاده می شد.در ۱۹۵۶ بیمارستانی با هزینه یک میلیون پوند در فوجیا بخاطر او ساخته شد. زادگاه او زیارتگاه هزاران نفر از مردم مشتاق است.او ۲ بار از سوی واتیکان به علت شهرت زایدالوصف و پولهایی که برایش فرستاده می شد از

مقامش برکنار شد.او هرچه داشت به نیازمندان می بخشید اما در همان حال به شهرت او در پیشگویی اینده و قدرتهای روحی دیگرش بیش از پیش افزون شد.در ۲۰ ژانویه ۱۹۳۶ او به ۳ مرد که در کلیسا حاضر شده بودند گفت که با من برای روحی که بزودی باید در محضر خداوند حاضر شود دعا کنید.انها در دعا شرکت کردند و بعد از دعا کشیش به انها گفت که برای جرج پنجم(پادشاه انگلیس)دعا کرده که در همان لحظات در حال نزع بوده است.در ۱۹۴۲ عالیجناب دامیان(اهل اروگوئه)با او ملاقات کرد و چنان تحت تاثیر او قرار گرفت که اعلام کرد که می خواهد در محضر او برای همیشه بماند و همانجا بمیرد.پدر پیو به او گفت که تو در سرزمین خود خواهی مرد اما نباید بترسی دامیان به کشور خود بازگشت و در نیمه شبی در ۱۹۴۲ اسقف مونته ویدئو توسط کشیشی بیدار شد.کشیش به او اصرار می کرد که به بالین دامیانی بشتابد.وقتی او به انجا رسید دامیانی مرده بود اما در کنار بسترش تکه کاغذی بود که روی ان نوشته شده بود:پدر دامیانی امد.در ۱۹۴۹ این اسقف با پدر پیو ملاقات کرد و متوجه شد که او همان کشیشی است که نیمه شب او را از خواب بیدار کرده تا به بالین دامیانی برود.وقتی پدر پیو در ۱۹۶۸مرد پیروان او درخواست کردند که او جزء قدیسین شمرده شود ولی واتیکان به ان پاسخ رسمی نداد. قدرت شگفت روحی

در دهه ۱۹۷۰ یوری ژلر با قدرت شگفت روحی دنیای علم را با عملیات خود تسحیر کرد.او اشیاء فلزی از قبیل چنگال و قاشق و کلید را با تمرکز نگاهش به انها خم می کرد.او می توانست ساعتها را از کار بیندازد و دوباره بکار بیندازد و عقربه انها را با تکان دست از فاصله دور بشکند.شهرت او در اندک زمانی در اروپا و امریکا پیچید.او نمی توانست نحوه قدرتش را شرح دهد و فقط می گفت:احساس می کنم که این نیرو از منبعی خارجی به من منتقل شده است شاید این نیرو در هر کس نهفته باشد ولی قادر به بروز ان نیست این نیرو از مغز ساطع می شود او در ۲)۱۹۴۶ سال قبل از تشکیل کشور اسرائیل)در تل اویو(فلسطین)متولد شد.در ۳ سالگی می دانست که قادر به انجام این کار است.بعدها متوجه شد که فکر دیگران را نیز می تواند بخواند.در ۱۹۶۹ نیرویش را در معرض دید همگان گذاشت و بعد از ان در کشورهای

مختلف این کار را کرد.بعضی اعتقاد داشتند که او شعبده بازی تیزهوش است اما هرچه بود او نمایش محیر العقولی را به تماشا می گذاشت.دانشمندان در موسسه فیزیک پلاسمای ماکس پلانک نیروی او را به عنوان پدیده ای که فیزیک امروزی نمی تواند ان را شرح دهد توصیف کردند.شهرت ژلر به امریکا رسید و از او دعوت شد تا برای برسیهای علمی به انجا سفر کند.در موسسه تحقیقات استنفورد کالیفرنیا ازمایشات مختلفی از او به عمل امد و فیلمهای زیادی نیز از او تهیه شد.در انجا از او خواسته شد تا از میان ۱۰ استوانه فلزی یکی را که در ان گلوله ای فلزی مخفی شده بود پیدا کند.او با تمرکز فکر و حرکت دادن دستهایش در اطراف استوانه مورد نظر را پیدا کرد.سپس از او خواستند استوانه ای را که حاوی اب است پیدا کند.و او اینکار را نیز کرد.ازمایش در شکلهای مختلفی تکرار شد.در ازمایش دیگر شکلی را پنهان کردند و از او خواستند تا ان شکل را حدس بزند و بکشد ژلر توده ای از اشکال دایره ای شکل را ترسیم کرد بدون انکه بداند انها چیستند تصویر مورد نظر خوشه ای انگور بود و تعداد دایره هایی هم که او کشیده بود درست به اندازه دانه انگور ان تصویر بود.او گفت:تصویر را بر اساس پرده ای در خیالش دیده است.اگر چه در استعداد او کسی شک نداشت اما نمی توانستند توجیهی منطقی بر اعمال او پیدا کنند.خودش معتقد بود که در حضور جمعی خودمانی بهتر می تواند نیروی خود را ظاهر کند و در اصل از نیروی تماشاگران مشتاق بهره می گیرد.اوج نمایش او در ۱۹۷۳ در تلویزیون انگلیس بود.زیرا بعد از اتمام نمایشش عده زیادی از مردم به استودیو تلفن زدند و گفتند که چنگالها و قاشقهایشان در خانه کج شده است.عده ای هم مدعی بودند که ساعتهایشان که مدتها از کار افتاده بود دوباره بکار افتاده اند.البته همه انهایی که برنامه اش را دیده اند به قدرت او ایمان ندارند.شعبده بازان می گویند که او با حرکات دست خود توجه تماشاگران را پرت می کند و سپس با استفاده از حقه های دیگر؛ وسایل را با انگشتان خود خم می کند.در خواندن افکار دیگران نیز از تماشاچیانی استفاده می کند که قبلا با انها قرار و مدار گذاشته.ولی ژلر تنها به این اظهار نظرها می خندد. مردی با نقاب مخمل

فیلم     /   . .    /  ” با بازی لئوناردو دی کایریو با الهام از داستان زندانی اسرار امیزی ساخته شده است که من در زیر در مورد ان سخن خواهم گفت. در شصتمین سال سلطنت لوئی چهاردهم مردی مرموز در زندان باستیل فوت کرد.او ۳۴ سال را در زندان گذرانده بود و صورتش همیشه با

نقاب پوشانده می شد.در نامه ای که در ان زمان یکی از شاهزادگان فرانسوی به دوستش در دربار انگلیس نوشته بود از زندانی کهن نام برده است:سالها مردی در باستیل زندانی بود که چهره اش را با نقاب پوشانده بود و ۲ قراول همیشه در کنارش بودند تا اگر نقابش را برداشت بکشندش.با او به خوبی رفتار می شد و هرچه می خواست در اختیارش می گذاشتند.هیچکس هیچگاه نفهمید که او که بود.الکساندر دوما با تغییراتی در ماجرا رمانی بنام مردی با نقاب اهنین نوشت و مدعی شد که زندانی برادر دوقلوی امپراطور لوئی بود.اما حقایق موجود به ماجرای شگفت انگیزی اشاره دارد.زندانی از لحظه ای که در ۱۶۶۹ در شهر بندری دانکرک توقیف شد تحت شدیدترین محافظتها قرار گرفت و به زندانی نزدیک شهر تورین فرستاده شد و به سنت مارس(فرماندار تورین)دستورات زیر صادر شد:اگر دهانش را برای کلمه ای فزونتر از حوایج

روزانه باز کرد باید او را بلافاصله بکشید.هر وقت فرماندار به زندان دیگری منتقل می شد ان زندانی در قفسی که در و دیوار ان مسدود شده بود همراه او حمل می شد و در گرمای جعبه گاهی تا حد مرگ پیش می رفت.در ۱۶۹۵ سنت مارس به ریاست زندان باستیل منصوب شد و تا ۳۰ سال بعد تمام احتیاطهای لازم را به عمل اورد تا ان زندانی شناخته نشود.این موضوع ثابت می کند که نقاب برای مجازات نبوده.پس این همه احتیاط برای چه منظوری صورت می گرفته است؟شاید زندانی شباهت بسیار تکان دهنده ای به یک شخصیت بسیار مهم داشته و این شباهت سوال برانگیز بوده است.یک پیشنهاد که از طرف لور کونیکزوود(محقق مسائل تاریخی)و بر اساس حقایق موجود ارائه شده این است که این زندانی کسی جز پدر واقعی لوئی چهاردهم نبوده است.لوئی سیزدهم و ان(اتریشی)در ۱۳ سال اول سلطنت بچه دار نشدند.در ان زمان کاردینال ریشیلیو فرمانروای مقتدر فرانسه بود و علاقه فراوانی داشت که از شاه وارثی بجا بماند که تحت نفوذ دار و دسته او باشد.شاه و ملکه سالها جدا از هم زندگی می کردند.ریشیلیو یک اشتی کنان رسمی ترتیب داد و در ۱۶۸۳ در میان ناباوری مردم اعلام کرد که ملکه پسری زائیده است.از انجا که این زوج سلطنتی بچه دار نمی شدند و از نزدیکی با یکدیگر دوری می کردند بعید نیست که ریشیلیو ملکه را متقاعد کرده باشد که جوانی زیبا موقتا نقش شوهر او را به عهده گیرد(در رابطه جنسی).در ان دوران تعداد زیادی از فرزندان نامشروع هنر ناوار زنده بودند که برادران ناتنی لوئی سیزدهم محسوب می شدند بنابراین لازم بود به دنبال کسی خارج از خانواده بورن بون بگردند.ریشیلیو می توانست بوربون جوان و مشتاقی را بیابد و به ملکه بقبولاند که راه دیگری جز همخوابی با ان جوان نمانده است.گفته می شود که لوئی چهاردهم در طول دوره کودکی و نوجوانی بسیار قوی و فعال بوده است یعنی درست برعکس لوئی سیزدهم.اگر این نظریه درست باشد پدر واقعی لوئی به خارج از کشور فرستاده شده بود(شاید به مستعمرات فرانسه و یا کانادا)شاید او بعد از مدتی در طلب پاداش و مستمری از فرزند قدرتمندش که اکنون پادشاه افتاب نامیده می شد به فرانسه بازگشته و می پنداشته که موضوع به فراموشی سپرده شده است.فرض بر این است که او به شاه فرانسه شباهت زیادی داشته است و این شباهت دربار را دچار ناراحتی کرده و خطری برای تاج و تخت محسوب شده است.اقدام به قتل او منتفی بوده است.لوئی دستور قتل پدرش را نمی دهد.راه حل بعدی در اختفا نگه داشتن او بوده است.برای او زندگی راحت اما در انزوا تدارک می بینند.مرگ او نیز مانند زندگیش بود.جسدش را پنهانی با صورتی پوشیده(حتی در گور)و با نام مستعار(مانند تمام زندانیان باستیل)دفن کردند.(نقاب او از جنس مخمل بود) زنی با نیروی اراده

نینل کولاگینا دختر جوانی بود که در صلیب سرخ ارتش روسیه کار می کرد و در اواخر جنگ جهانی در ۱۴ سالگی توسط ترکش توپهای المانی زخمی شد.مدتها طول کشید تا بهبود یابد.او بعدها چنین بخاطر اورد:یکروز خیلی عصبانی بودم داشتم به طرف قفسه ظرفها می رفتم که تنگ ابخوری تا لبه قفسه لغزید و جلو امد و شکست.اتفاقات مشابه دیگری هم روی داد.چراغها در مجاورت او خاموش و روشن می شد؛ظروف چینی خود به خود از روی میز به زمین می افتاد.نینل ابتدا فکر می کرد که ارواح خبیثه دور و بر او وجود دارند اما بعدا احساس کرد که نیرویی که اشیاء را به حرکت در می اورد از درون خود اوست.او به تمرین تمرکز پرداخت و یاد گرفت که چگونه نیروی خود را

متمرکز کند.ادوارد نامف یکی از اولین دانشمندانی بود که به او توجه کرد.او مقداری چوب کبریت را روی میز پخش کرد و ان دختر نیز دستش را روی انها به حرکت دراورد و توانست انها را به حرکت دراورد و بر زمین بریزد.ازمایشات دیگری نیز انجام شد.حدود ۶۰ فیلم از او گرفته شد که کارهای او را نشان می داد.در طی جالبترین ازمایشی که فیلمبرداری شد تخم مرغی در یک ظرف اب نمک خود به خود شکست.نینل با تمرکزی دقیق در حالی که چند متر دورتر از میز ایستاده بود توانست زرده را از سفیده جدا کند.الکترودهایی که به او متصل شده بود نشان می داد که او تحت فشار شدید روحی و فکری است.دکتر گنادی سرگیف که ازمایشات را رهبری می کرد میزان میدان الکترواستاتیک را در اطراف نینل اندازه گیری کرد.در لحظه ای که او شروع به جدا کردن زرده از سفیده نمود ضربان میدان به ۴ سیکل در ثانیه رسیده بود.سرگیف نتیجه گرفت که این ارتعاشات مانند امواج مغناطیسی عمل می کنند.به محض انکه ارتعاشات مغناطیسی یا امواج شروع می شد باعث می شد که اشیائی که او فکر خود را بر انها متمرکز می کرد(حتی اگر شیئ غیر مغناطیسی باشد)به صورت مغناطیسی عمل کند.او با این طریق می توانست اشیاء را از خود دور یا به سوی خود جذب کند. مرد پیانو نواز

مقامات بریتانیا از تمام ارکسترهای اروپا برای شناسایی هویت مردی که در اوریل ۲۰۰۵ با لباسهایی خیس در جنوب شرقی انگلیس پیدا شده و با نواختن استادانه پیانو همه را متحیر کرده است درخواست کمک کرده اند.این مرد تا زمان مخابره خبر در مه ۲۰۰۵ یک کلمه هم با پلیس حرف نزده مهارت شگرفی در نواختن پیانو دارد و از همین رو به مرد پیانو نواز معروف شده است.این مرد در بیمارستانی که در ان مورد مراقبت قرار گرفته برای کادر پزشکی و سایر بیماران پیانو می نوازد.مایکل کمپ(مددکار اجتماعی)این مرد را فردی ۲۰ تا ۳۰ ساله توصیف کرده که معمولا بسیار مضطرب است ولی پشت پیانو که می نشیند جان تازه ای می گیرد یک موسسه خیریه می کوشد تا هویت او را شناسایی کند و برای همین با ارکسترهای بزرگ اروپا تماس گرفته است.استعداد این مرد زمانی مشخص شد که مسئولین بیمارستان دریایی مدوی انگلیس کاغذ و قلمی به او دادند تا شاید نامش را بنویسد ولی این مرد در عوض یک پیانو را با جزئیات کامل کشید وقتی پیانوی بیمارستان را به مرد پیانو نواز نشان دادند او با اجرای قطعه ای کلاسیک مایه حیرت همه شنوندگان شد.اقای کمپ همچنین می گوید:او هیچ صدایی از خود ایجاد نمی کند اما فکر می کنم که می توانم از طریق جنباندن سر با او ارتباط برقرار کنم.این مددکار افزود:فوق العاده است.اولین باری که پیانو را به او نشان دادیم چندین ساعت بی وقفه نواخت. رویت پیروزی در دریاها

کلمات کلیدی مرتبط

  • متافیزیک و ماورالطبیعه

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

CLOSE
CLOSE