loading...

دعا برای ابطال سحر محل کار یا خانه

دعا برای ابطال سحر محل کار یا خانه

دعا برای ابطال سحر محل کار یا خانه
دعا برای ابطال سحر محل کار یا خانه

در این مطلب ما برای شما دوستان عزیز دعای باطل کردن سحر محل یا خانه را برایتان قرار داده ایم امیدوارم خوشتون امده باشه و ما را در مطالب بعدی دنبال کنید.

روش غسل ابطال سحر دعای باطل سحر بسیار قوی دعا براي باطل كردن طلسم و سحر و جادو باطل كردن سحر و جادو از راه دور باطل كردن سحر با ادرار قویترین باطل سحر باطل كردن طلسم بخت باطل كردن دعاي محبت دعا برای ابطال سحر محل کار یا خانه

در ذیل روش باطل کردن  سحر و طلسم با مدد گرفتن از روشهای قرآنی مذکور می افتد:

برای ابطال سحر ۷۰ مرتبه این آیه شریفه را بر کاسه ای که آب پاک دارد بخوانند و به گوشه های محل کسب و جلوی منزل مسکونی بپاشند این عمل برای دفع سحر مجرب است:

سوره رحمن آیه ۳۳ : يَا مَعْشَرَ الْجِنِّ وَالْإِنسِ إِنِ اسْتَطَعْتُمْ أَن تَنفُذُوا مِنْ أَقْطَارِ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ فَانفُذُوا لَا تَنفُذُونَ إِلَّا بِسُلْطَانٍ

قبلا مطالبی مختصر پیرامون اقسام سحر و طلسم و چگونگی ممانعت از آنان و باطل کردن آنان بیان شده است . روشهای قرآنی متفاوت و اثر گذار ی برای ابطال سحر وجود دارد (برای مثال بهره گیری از ادعیه معتبره و حرزهای کاربردی و مجرب) که در کتب مختلفه آمده است وهمگی کمابیش با آنان آشنا می باشند .

آیات شریفه برای رقیه ویژه ابطال سحر عبـار تند از :

سورة الفاتحة
سورة البقرة از آیه ۱ – ۵
سورة البقرة الاية ۱۰۲ هفت مرتبه
سورة البقرة از آیه ۱۶۳ – ۱۶۴
سورة البقرة آية الكرسي آیه ۲۵۵
سورة البقرة آخر السورة از آیه ۲۸۵ – ۲۸۶
سورة ال عمران از آیه ۱۸ – ۱۹
سورة الاعراف از آیه ۵۴ – ۵۶
سورة الاعراف از آیه ۱۱۷ – ۱۲۲ هفت مرتبه ؛ و ایـن فرموده خداوند متعال تبـار ک و تعالی را سی مرتبه تکرار نماید ( وألقى السحرة ساجدين).
سورة يونس از آیه ۸۱ – ۸۲ ایـن فرموده خداوند متعال تبـار ک و تعالی را هفتاد مرتبه تکرار (إن الله سيبطله ).
سورة طه آیه ۶۹ هفت مرتبه
سورة المؤمنون از آیه ۱۱۵ – ۱۱۸
سورة الصافات از آیه ۱ – ۱۰
سورة الاحقاف از آیه ۲۹ – ۳۲ ایـن فرموده خداوند متعال تبـار ک و تعالی را هفت مرتبه تکرار نماید ( ياقومنا أجيبوا داعي الله ).
سورة الرحمن از آیه ۳۳ – ۳۶
سورة الحشر از آیه ۲۱ – ۲۴
سورة الجن از آیه ۱ – ۹
سورة الاخلاص
سورة الفلق ( نه مرتبه) .
سورة الناس .

سلام دوستان امشب میخوام تجربه خودم که در باره چله گذروندن بهتون تعریف کنم .امید وارم به بدرد کسانی که دنبال این راهن بخوره.قضیه برمیگرده به چند سال پیش من از دعا و طلسمات کمی سر در میاوردم ولی دنبال یه استاد میگشتم که چله گذروندن رو یادم بده ولی کسی حاظر به این کار نمیشد یه روز یه بیمار داشتم که تو بیمارستان بستری بودو منم همراه میموندم تو اتاق ما یه بیمار دیگه بود که یه مرد مسن و خوش چهره براش همراه میموند ما چون کنار هم بودیم به مرور باهم رفیق شدیم یه شب که با چند نفر دیگه نشسته بودیم شب نشینی میکردیم صحبت از دعا و جن افتاد هر کسی یه داستانی تعریف میکرد منم به خیال خودم چون از دعا نویسی و احضار سررشته داشتم از همشون بیشتر میفهمیدم واسه همین فقط خاطره پشت خاطره تعریف میکردم اسم این دوستمون که عباس بود خیلی کم حرف بود فقط گوش میدادو تبسم میکرد خلاصه بعد چند روز عباس بیمارشو ترخیص کرد موقع رفتن بهم گفت جوون میبینم که خیلی به دعا و احضار جن علاقه داری .منم گفتم اره بابا خیلی عباس خندید بهم گفت یه نصیحت پدرانه میکنم برات اولا دنبال این کار نرو چون زندگیتو فنا میکنی خدایی نکرده سر احضار نادرست و غلط جن کارت به جنون میکشه .اولش من ناراحت شدم پیش خودم گفتم ببین کی منو منع میکنه کسی که از دعا و علوم غریبه حالیش نیست ..من با عصبانیت به عباس گفتم تا اخرش میرم تا ببینم واقعیت داره یا نه اخر سر عباس گفت تو جوون کله شقی هستی ولی ازت خوشم اومده و میخوام.
کمکت کنم یه ادرس داد بهم گفت اگه میخوای یاد بگیری بیا به این ادرس چله بگذرون تا بفهمی که این راه سختی داره .من اصلا به حرفش اعتنا نکردم چون میگفتم اگه عباس ازدعا و جنو علوم غریبه چیزی حالش بود چرا اون شب هیچ حرفی نزد .خلاصه رفتن .بعد رفتن عباس بازم احضار جن کردن تو وجودم شعله میکشید که هر طور باشه باید یه موکل داشته باشم .من خیلی سعی کرده بودم احضار انجام بدم.

چون یه کتاب دعای قدیمیو خطی داشتم که روش احضار رو شرح داده بود .بعد چند بار امتهان کردن یه شب موفق به احضار شدم ولی از ترسیدن زیاد گند زدم به اون همه زحمت.زد به سرم برم به اون ادرس که عباس داده بود ۳ماه با خودم کلنجار رفتم تا از شرایط روحی خودمو اماده کردم با هزار بدبختی۴۵ روز مرخصی گرفتم تا برم چون مجرد بودم با خیال راحت میرفتم .تو استان زنجان شهرستانی هست به نام طارم که از چند صد تا روستا تشکیل شده مقصدم طارم بود

خلاصه بعد ۲ ساعت رسیدم طارم تو روستای اببر پیاده شدم و سراغ ادرس رو گرفتم فکر میکردم نزدیکه ولی از اونجام چند ساعت راه بود تا به روستای عباس برسم.به علت اجازه نداشتن اسم روستا رو نمیتونم بگم .خلاصه دنبال ماشین بودم تا منو برسونه همین که اسم روستا رو میگفتم همه میگفتن میری پیش عباس جنی بهم گفتن اونجا فقط با ماشین کمک دار بری بعد از کلی گشتن یه نفرو پیدا کردم که جیپ داشت بهم گفت۳۰ هزار میگیرم ببرم شپکه شدم گفتم مکه چه خبره از زنجان تا اینجا با۴تومن اومدم حالا مگه کجا میریم که این همه میگیری ولی همش میکفت جادش خاکیه وضعش خرابه

خلاصه۲۵تومن گرفت و به راه افتادیم ولی انصافا جاده خیلی خراب بپد پرتکاههای وحشتناکی داشت فقط واسه یه ماشین جا بود انصافا ارزش اون پولو داشت طبیعت بکر و دست نخورده ای داشت بعد کلی راه جاده تموم شد بهم گفت باید یه کمی ثیاده بری تا برسی پیاده شدم به راه افتادم بعد۲۰دقیقه پیاده روی چشمم به روستا افتاد یهو وحشت کردم. روستا به کلی ویران شده بود ترس وجودمو فرا گرفت فکر میکردم سر کاری هستم به خودم جرات دادم رفتم جلو چشمم به خونه اس سالم افتاد یکم قپت قلب گرفتم راستشو بخوایین خیلی پپشیمون شده بودم ولی دیگه راه برگشتی نبود دوان دوان رفتم طرف خونه اروم اروم داشت هوا تاریک میشد رفتم در خونه دیدم بازه چند بار صدا زدم جوابی نیومد رفتم حیات خیلی بزرگ بود تا ایوون رفتم جلو صدا زدم. بازم جوابی نیومد به ناچار رفتم داخل کسی نبود خدا رو شکر میکردم لااقل در بازه هواتاریک میشد منم کسی رو تو این روستای ویرانه پیدا نمیمکدم هیچ مکای به جز بیرون موندن نمیشد کرد ننشستم تو خونه یه ساعت از وقت اومدنم میگذشت که از حیاط صدایی اومد که میگفت خوش اومدی جوون تعجب کردم کسی که منو ندید اومدم تو پس این از کجا فهمید من اینجام رفتم دیدم عباسه یکم به خودم اومدم .عباس تو اون ویرانه تنها بود یه ردای سفید و تمیز پوشیده بود باهاش احوالپرسی کردم رفتیم داخل واقعا تعجب اور بود تو اون روستای خرابه بدون گازو برقو تلفن زندگی کنی اون وقت این جوری مرتبو تمیز میموندی .به عباس گفتم از کجا فهمیدی من اومدم خندید گفت حس شیشم .بهش گفتم اگه بهم میگفتی اینجا این همه دوره نمیومدم عباس گفت چله کشیدن که بدون رنج نمیشه شب تا نیمه ها حرف زدیم از سال۶۹که زلزله منجیل طارم اومده بود و کل روستا ویران و زن و بچه عباس مرده بودن تنها زندگی میکرد با اون همه تنهایی و دور از تمدن اطلاعت خوبی از کشور داشت .نزدیک صبح بود خوابیدیم بعد یه ساعت عباس بیدارم کرد واسه نماز بعد صوبونه یه دست ردای سفید داد گفت اینا رو بپوش .منم پوشیدم گفت از امروز شروع میکنیم قرار شدباهم چله بگذرونیم من نمیدونستم چیکار باید کنم ولی واقعا عقلم دست خودم نبود شده بودم یه فرمان بر هر چی میگفت قبول میکردم بعد از ظهر گفت بریم جایی که باید از اونجا شروع کنیم بعد نیم ساعت رسیدیم به یه دره که واقعا ترسناک بود بهم گفت جوون میتونی شب تنهایی اینجا بمونی با ترس گفتم اره میتونم بهم گفت تا حالا با۱۲ نفر چله گذروندم که شب ۱۳ به بعد

فراری شدن نتونستن طاقت بیارن اگه تو بتونی بمونی کار بزرگی کردی منم پیش خودم گفته بودم یا مرگ یا چله.چند ساعتی اونجا بودیم گفت خوب همه جا رو نگا کن که شبهای سختی در انتظاره من گفتم باید چیکار کنم عباس گفت اگه من بهت یاد بدم که چیکار کنی چند سال طول میکشه که دعاهای مخصوص هر شب رو یاد بگیری ولی

واسه به نتیجه رسیدن زودتر میخوام خودم باهات باشم تا اسیب نبینی .برگشتیم خونه عباس کلی بهم نصیحت کرد که اگه موفق شدی نباید سو استفاده کنی چون به خودت ضربه میزنی کلی حرفهای دیگه که نمیتونم همشو تو اینجا بیارم .عباس کلی طلسمات اماده کرده بود همشو دسته بندی کرد و به راه افتادیم رسیدیم به مقصد با یه چوب یه دایره کشید موندیم وسط دایره هوا هم تاریک شده بود اخرین نصیحتو کرد گفت اگه از قندیل خارج بشی جونت تو خطره هر اتفاقی افتاد سفت بشین سر جات منم با ترس قبول کردم عباس شروع کرد به خوندن و منم زمزمه میکردم نزدیک صبح بود که تموم کردیم ولی هیچ اتفاقی نیافتاد شب دوم سوم چهارم هیچی اتفاقی رخ نداد.راستش من شک کردم که چیزی عایدم بشه تا شب ۱۳ فقط شب تا صبح میخوندیم و صبح برمیگشتیم خونه شب۱۴ بود که عباس موقع خوندن دعا عرق کرده بود یهو یه صدای جیغ بلندی تو دره پیچید صدای جیغ یه پیره زنی بود که موهای تنم سیخ شد خودمو گم کردم ولی از ترسم سرمو بالا نمیاوردم صدا داشت نزدیک میشد از کار خودم پشیمون بودم ولی کاری نمیشد کرد عباس ورد میخوندو قسم میداد نه این که مثل ما قسم بده یه اسمهای عجیب غریب میبرد و قسم میداد بعد کمی صدا قطع شد و کم کم هوا هم داشت روشن میشد کار تموم شد اومدین خونه عباس تخت خوابید خیلی انرژی زیادی از دست رفته بود شب بیذار شد تا بریم سر قرار ازش پرسیدم چی بود دیشب داشت داد میزد گفت پسر جون اون که فقط صدا بود از امشب میبینی که چی بود خلاصه رفتیم شروع کردیم بعد کمی یه صدای غرشی از دل کوه اومد که صدای دیشبی خیلی خوبتر بود این بار فرق داشت تو سیاهی شب صدا نزدیکتر شد و یک دفعه کنار قندیل ما ظاهر شد یه مار بزرگو سیاه وقتی چشمم بهش افتاد زبونم بند اومده بود تو عمرم همچین چیزی ندیده بودم خیلی بزرگتر از مار بوا بود تن سیاهش داشت مثل چرم براق برق میزد دهان مار که باز میشد یه نفس گرمی میزد بیرون من زل زده بودم عباس ورد میخوند من دیگه نمیتونستم تکرار کنم زبونم نمیچرخید وقتی دیدم مار فقط دور قندیل میچرخه و نمیتونه داخل بیاد یکم ترسم ریخت عباس کلی دعا خوند اخر سر که طلسم رو سوزوند مار هم عقی نشینی کرد بعد برنامه اومذیم خونه عباس بهم گفت هدف ما جفت این اژدها هست من پیش خودم گفتم جفتش به چه درد میخوره که دنبالش باشیم .من میخوام مطلبم رو خلاصه کنم چون نمیتونم ماجرای همه شبها رو تعریف کنم فقط باید بگم که اون شبهایی که گذروندم بدترین دوران زندگیم بود هر شب یه ماجرای تازه و ترسناک حتی مامانمو اون شب اوردن جلوی چشمام سر بریدن ولی…من بیشتر از این اجازه گفتن ندارم میخوام اخرین شب رو تعریف کنم که چه اتفاقی افتاد .من تو ۴۰ شب ۱۲ کیلو وزن کم کرده بودم .عباس شب اخر بهم گفت اگه امشب موفق بشیم جواب زحمتمون رو میبینیم عباس خیلی خوشهال بود انگار میخواد به چیز مهمی برسه شب اخر رفتیم دعاها شروع شد چند تا طلسم سوزوندیم بخورات رو دادیم به هوا بعد یه ساعت صدایی از دل کوه بیرون اومد غرشهای مهیبی که مو تو تن ادم سیخ میکرد ولی دیکه شب اخر بود نباید جا میزدم یه وقت دیدم یه مار سفیدو خوشگل با یه مار سیاه که اون شب دیده بودیم داره جنگ میکنه داشتن به هم میپیچیدن من پیش خودم فکر میکرم مار سیاه حتما سفید رو میکشه چون خیلی قویتر از سفید بود همینجوری زل زده بودم جنگ اونا رو تماشا میکردم نزدیک نیم ساعت جنگ کردن ولی در نهایت ناباوری مار سفید مار سیاه رو کشت و داشت میومد طرف ما خزید اومد این بار از تو قندیل رد شد داشتم سکته میزدم ولی سرشو گزاشت رو زانوی عباس و اروم گرفت ماتو مبهوت مونده بودم عباس با دستش مارو ناز میکرد و زیر لب طلسمی میخوند و فوت میکرد رو مار از جیبش یه چاقو در اورد و یهو گلوی مار رو برید و خونش رو ریخت تو یه شیشه مار بیچاره دلم میسوخت بهش ولی نمیتونستم به عباس چیزی بگم بعد این کار دعایی خوندیم و دو رکعت نمازی خوندیم و به راه افتادیم من نمیدونستم از این کارها چی عایدم شده ولی عباس خیلی خوشهال بودبا خودم فکر میکردم عباس که اولین بارش نبود پس چرا این همه خوشهاله رسیدیم خونه عباس مار رو تمیز کرد و گفت باید ابگوشتش کنیم تعجب کرده بودم ماتو مبهوت نگاه میکردم گذاشت رو اجاق بعد چند ساعت پختن اورد گفت بیا بخور من چندشم شد ولی عباس طوری میخورد انگار بهترین غذای عمرشه میخوره بهم گفت جوون اگه نخوری زحمتت به هدر میره من بلاخره تصمیم گرفتم بخورم قاشق اولو که خوردم دیدم هی مزه ی ان چنانی نداره میشه خوردش بعد خوردن عباس بهم گفت راستشو بخوای من زیاد و با ادمهای زیادی چله رفته بودم ولی تو قسمت هیچ کودوم نبود که مار عروس رو پیدا کنیم واسه همین این همه خوشهالم بهم گفت وقتی اولین بار دیدمت به طالعت نگاه کردم و دیدم تو میتونی کمکم کنی من به خاطر تو چله نرفتم از تو استفاده کردم به عروس برسم که رسیدم و تو هم میخوام از این موقعیت استفاده کنی من گفتم فایدهی این کار برا من چیه من که جنی یا موکلی پیدا نکردم ولی عباس گفت از این به بعد هر چیزی رو بخوای هر جنی رو صدا کنی فورا حاصر میشن و مهمتر از همه اینه که تو میتونی چیزهایی رو ببینی که ادم عادی به هیچ وجه نمیتونه اولش فکر میکردم همش چاخانه ولی بعدها فهمیدم که چیزهایی به چشمم دیده میشه که نمیتونستم قبلش ببینم . حالا با این عالم غیبی که میتونم ببینمش کنار اومدم و یه دوست جن دارم که همیشه باهامه ولی بهم سخت میگذره چون گوشه گیر شدم و تنها دوستانم از طایفه جن هستن نمیگم از زندگی ناراضیم چون از بعضی از انسانها جنها با وفاترند من از جنها سوع استفاده نمیکنم چون با این کار به خودم ضربه میزنم تنها هدف من کمک به اونهایی هست که سحر یا جادو شدند و یا به احضار جنهای خبیث در اومدن و یا به عبارتی جن زده شدند با توکل بر خدا و مدد گرفتن از الله و به کمک دعا نوشتن سحرو باطل میکنم اگر جواب نگرفتم از موکلینم کمک میگیرم تا به فرد جن زده کمکی کرده باشم.

مطلب مرتبط:

کلمات کلیدی مرتبط

  • باطل كردن سحر با ادرار
  • باطل کردن سحر با ادرار

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

CLOSE
CLOSE