loading...

بانوی نیل (اسرار زندگی دوباره) – پدیده های دنیای ناشناخته – عجایب شگفت انگیز جهان

در این پست از سایت hooris.ir بانوی نیل (اسرار زندگی دوباره) – پدیده های دنیای ناشناخته – عجایب شگفت انگیز جهان را برای شما عزیزان قرار دادیم .

بانوی نیل (اسرار زندگی دوباره) - پدیده های دنیای ناشناخته - عجایب شگفت انگیز جهان
بانوی نیل (اسرار زندگی دوباره) – پدیده های دنیای ناشناخته – عجایب شگفت انگیز جهان

بانوی نیل (اسرار زندگی دوباره) – پدیده های دنیای ناشناخته – عجایب شگفت انگیز جهان

بانوی نیل(اسرار زندگی دوباره)

زنی انگلیسی(دروتی اودی)بر ساحل رود نیل نزدیک معبد باستانی ازیریس که توسط فرعون ستی اول ساخته شده است تا۱۹۸۱که فوت کرد زندگی کرد.او که در۳سالگی به حالت مرگ افتاده بود عمیقا اعتقاد داشت که در گذشته کاهنه ای مصری بنام ام ستی بوده است و در دربار فرعون زندگی می کرده است.سیر و سلوک او در دنیای باستان زمانی اغاز شد که کودکی بیش نبود و از پله ها سقوط کرد.دکتر بعد از معاینه اعلام کرد که کودک مرده است اما ساعتی بعد او زنده شد و حالش خوب شد.بعد از ان رفتارهای عجیبی از دروتی سر می زد.زیر میزها و پشت مبلها مخفی می شد و از والدینش می خواست او را به خانه اش بازگردانند.یک روز که اعضای خانواده از موزه بریتانیا دیدن می کردند در قسمت اشیا مصری او به شدت هیجان زده شد و شروع به بوسیدن پای مجسمه ها کرد و به جعبه مومیایی ها رسید و به انها چسبید و با صدایی که به گفته مادرش عجیب بود ناله سر داد و گفت:مرا با مردمانم تنها بگذارید.یکبار نیز زمانی که عکسی از معبد ستی اول به او نشان داده شد بلافاصله به پدرش گفت که خانه واقعی او انجاست(عقیده ای که دیگر هرگز از ان دست برنداشت)دروتی معتقد بود که فرعون ستی را می شناخته و او مرد بسیار مهربانی بوده است.بعدها او سعی در یادگیری خط هیروگلیف در موزه بریتانیا کرد.استعداد او معلمش را سخت متعجب کرد.بنظر معلم او نه در وضعیت یادگیری زبانی جدید بلکه در وضعیت به خاطر اوردن زبانی فراموش شده بود.او در۱۹۳۰با یک مصری ازدواج کرد و به مصر رفت.تنها فرزند انها پسری بود که او را ستی نامیدند و از ان به بعد دروتی خود را ام ستی(مادر ستی)نامید.او برای۲۰سال به عنوان دستیار باستان شناس به تحقیقات پرداخت.در۱۹۵۲ اولین سفرش را به ابیدوس(محل معبد ستی)انجام داد او نه خط جدید مصری را می شناخت و نه به ان نواحی اشنا بود ولی به محض انکه به ان رشته از تپه های اهکی رسید دانست که به جایی که می خواسته رسیده است.او می گفت:اولین بار که معبد را دید مثل ان بود که خانه اش را دیده است.در۱۹۵۴در بازسازی معبد شرکت کرد و هر روز به درگاه ازیریس دعا می کرد.در۱۹۷۳ اجازه نامه ای دریافت کرد که بعد از مرگ به خاک سپرده شود. عقیده به زندگی دوباره به هیچ وجه تازه نیست بسیاری از مردم این احساس را دارند که قبلا زندگی دیگری داشته اند و یا در مکانهای

ناشناخته بوده اند اما نمی توانند بگویند کجا و یا چه هنگام.در۱۹۵۴دختری بنام ارنال بکوکسام در حالت خواب مغناطیسی(هیپنوتیزم)بناگاه از زندگی گذشته اش گفت.او مدعی بود که در زندگی قبلی اش مردی بوده و در سرزمینی می زیسته است که مردمانش استخوانها و دندانهای حیوانات را از خود می اویختند.یکی دیگر از بیماران این روانشناس ادعا کرد که دختر چارلز اول و ملکه هنریتا ماریا بوده است.این زن هرگز تاریخ نخوانده بود اما چنان جزئیاتی از دربار لوئی چهاردهم می دانست که شگفت انگیز بود.نکات شگفت انگیزی که او از ان دوران

ارائه می کرد در هیچ جا ثبت نشده بود ولی سالها بعد در کتابخانه صومعه ای در نانت خاطرات یکی از زنان دربار که بعدها تارک دنیا شده و به این صومعه پیوسته بود پیدا شد و گفته های ان زن را تائید کرد. مردگانی که بازگشتند(آمیرزا مرا برگرداند)

حتما تا کنون اکثر شما در مورد کسانی که فوت کرده اند ولی بعد به زندگی برگشته اند مطالبی خوانده اید و یا برنامه های تلویزیون را در این رابطه دیده اید در گفته های این افراد نکات مشابه فراوانی دیده می شود.فرقی هم نمی کند که انها سفید باشند و یا سیاه:مرد باشند و یا زن:مسیحی باشند و یا مسلمان و کافر….قصد دارم هر از گاهی خاطرات این گونه افراد را در وبلاگ بیاورم تا بیشتر با شرایط زیبا و احیانا ناراحت کننده مرگ اشنا شویم مطلب زیر بر اساس یک چنین ماجرایی است که برای یک خانم بنام نسترن(ساکن یزد)اتفاق افتاده است و او برای شما از ان لحظات شیرین می گوید: راستش را بخواهید من تا قبل از ازدواج با سیروس زن مومنی نبودم:نه اینکه کافر باشم اما بیشتر مسلمان اسمی بودم.اما آمیرزا(پدر

سیروس)که یک مومن واقعی بود در ان ۵ سالی که من عروسش بودم طوری مرا با دین اسلام اشنا کرد که همیشه مدیونش هستم و هر بار هم که می خواستم از او تشکر کنم می گفت:تشکر لازم نیست نسترن جان.ولی اگر دلت خواست بعد از مردن من روزی ۲ رکعت نماز نثارم کن و قسمت ان بود که امیرزا ۵ سال پس از اینکه عروسش شدم به بهشت برود و من که خود را مدیونش می دانستم درخواستش را مو به مو انجام داده و حتی هر شب جمعه برایش دعا می خواندم و خیرات می دادم و…تا اینکه ان روز فرا رسید: مدتی بود دچار تپش شدید قلب شده بودم ولی از انجایی که هیچ سابقه ناراحتی قلبی نداشتم انرا جدی نگرفتم و به سادگی از کنارش

گذشتم.تا اینکه کم کم تبدیل شد به یک ناراحتی مزمن که بالاخره در یک بعدازظهر پنجشنبه اولین سکته نصیبم شد.یک انفارکتوس کوچک که ناگهان دراز به دراز وسط اتاق افتادم.فرزند ۶ ساله ام سراغ همسایه ها رفت و انان نیز هم به سیروس تلفن زدند و هم به اورژانس.پزشکان اورژانس پس از اینکه معاینه ام کردند گفتند که خدا با شما یار بوده که سکته را رد کرده اید اما هرچه زودتر باید در بخش سی سی یو بستری شوید وقتی پزشکان خواستند سوار امبولانسم کنند یاد دعای هر شب جمعه که نذر امیرزا کرده بودم افتادم و به شوهرم گفتم که تا ان دعا را نخوانم به بیمارستان نمی روم.با وجود بداخلاقی سیروس جانماز را پهن کردم و در حالی که سوزش و درد قلب ازارم می داد دعا را تمام کردم و بعد همراه شوهرم به بیمارستان رفتیم وقتی در انجا دوباره معاینه شدم پزشکان با عصبانیت به سیروس گفتند که این زن در حال مرگ است چرا این قدر دیر به بیمارستان اوردید و سپس به سرعت مشغول مداوای من شدند و من اخرین چیزی که دیدم اشکهای شوهرم بود که داشتند او را از بالای سرم دور می کردند.چشم که باز کردم خودم را بالاتر از سطح زمین دیدم درست احساس کسی را داشتم که در شهر بازی سوار چرخ و فلک شده و ارام ارام بالا می رود با این تفاوت که من سوار چیزی نبودم و مانند یک پر به ارامی بالا می رفتم.پایین را که نگاه کردم خودم را دیدم که روی تخت بیمارستان خوابیده ام و سیمها و دستگاههای زیادی به بدنم وصل است.دکترها و پرستارها را می دیم که با عجله در اطرافم می چرخند.کمی انسوتر پشت شیشه سیروس ایستاده بود و در حالی که اشک می ریخت زمزمه

می کرد:خدایا نسترن را از من نگیر.. دلم به حالش سوخت و با صدای بلند فریاد زدم:سیروس من اینجا هستم…اما او نه صدای مرا می شنید و نه مرا می دید و در همان لحظه بود که دیدم یکی از پزشکان به سراغ شوهرم رفت و گفت:متاسفم..تمام کرد.صدای ضجه سیروس تنم را لرزاند و تازه در ان لحظه بود که باور کردم مرده ام.اخرین چیزی را که در زمین دیدم فریاد یک دکتر جوان بر سر همکارانش بود:شاید هنوز امیدی باشه. و بعد از ان خود را دیدم که با سرعت بیشتری بسوی اسمان رفتم.به جایی رسیدم که ابرها را کنار دستم می دیدم در حالی که شبیه فرشهایی ناهموار بر سطح اسمان پهن شده بودند. همین طور که بالا می رفتم هر لحظه نور شدیدی از اسمان به من نزدیک و نزدیکتر می شد.تا در نهایت به جایی رسیدم که احساس کردم

که فعلا حق بیشتر بالا رفتن را ندارم.در کنارم در فاصله ۱۰ تا ۲۰ متری ۴ نفر را دیدم که اماده اند بطرف من بیایند و مرا با خود به اسمان بعدی ببرند.اما انگار مردد بودند.دچار چنان حال خوشی بودم که دلم می خواست همچنان بالا و بالاتر بروم.لذا رو به ان ۴ نفر(که صورتشان در هاله ای از نور محو بود)کردم و با التماس گفتم پس چرا معطلید…..؟چرا مرا بالا نمی برید؟انها بدون انکه صورتشان را به من نشان دهند یا حرفی بزنند هر ۴ نفر با علامت دست گوشه ای از اسمان را نشانم دادند که یک نفر نشسته بود و مشغول قرائت قران بود.از اشاره انها اینطور دستگیرم شد که بالاتر رفتن من منوط به اجازه ان شخص است.با همان حالت سبک و بال زنان به طرف ان شخص رفتم و پرسیدم:چرا اجازه نمی دهید مرا بالاتر ببرند؟ان شخص با ارامشی کم نظیر سرش را بلند کرد و قران را بوسید و همین که با تبسمی امیدبخش به من نگاه کرد او را شناختم:امیرزا بود.پدر شوهرم.با دیدن او درست مانند کسانی که بر روی زمین هنگام پیدا کردن یک پارتی در یک اداره دولتی خوشحال می شوند و کارشان راه می افتد با شادی به پدر سیروس گفتم:اقا جون تو را به خدا بگویید مرا ببرند بالا…من که خواسته های شما را انجام دادم.امیرزا دستی بر سرم کشید و گفت:می دانم دخترم…بخاطر همین دلم نمی خواهد بیایی بالا…هنوز زود است دخترم…تو هنوز ان پایین خیلی کار داری نسترن.امیرزا این را گفت و خواست که بالا برود و من به طرفش بال کشیدم و گریه کنان گفتم:امیرزا مرا هم با خودت ببر.اما او دست روی شانه ام گذاشت و با ملایمت مرا بطرف پایین هل داد و همچنان گفت:نه دخترم…هنوز زود است…فعلا وقتش نرسیده می خواستم باز هم معترض شوم که یک مرتبه همه چیز پیش چشمم به هم ریخت امیرزا و ان ۴ نفر محو شدند.اسمان بالای سرم تاریک شد و سپس با سرعتی که نمی توانم ان را توضیح دهم به طرف پایین امدم. قبل از اینکه چشمم را باز کنم ابتدا متوجه فشاری سنگین در ناحیه سینه و قلبم شدم.چشم که باز کردم خود را روی تخت بیمارستان یافتم

و همان پزشک جوان را دیدم که با ۲ وسیله ای که در دست داشت و شبیه اتو بود(بعدا فهمیدم دستگاه شوک برقی قلب بوده است)دارد روی قلب من فشار می اورد و هر بار که ان دستگاهها را روی سینه ام می گذاشت از جا می پریدم و…تا در نهایت پزشک جوان وقتی دید چشم باز کردم در حالی که تمام صورتش پر از عرق بود خنده ای شاد تحویلم داد و از همان بالای تختم دستش را به علامت مثبت برای سیروس(که پشت شیشیه ایستاده و اشک می ریخت و دعا می کرد)تکان داد و من فهمیدم که زنده شده ام.

نظرات شخصیتهای مختلف درباره هیپنوتیزم پاراسلس: همانطور که اهن ربا: اهن را جذب می کند به همان صورت هم درد را از عضو دردناک بیمار خارج می کنند.

مسمر: استعداد افراد برای هیپنوتیزم شدن متفاوت است.بعضی ها زود و بعضی ها دیر و بعضی ها اصلا هیپنوتیزم نمی شوند.مسمر معتقد است که از ستارگان اسمانی نیرویی ساطع می شود که این نیرو در جماد و نبات و حیوان و انسان نفوذ می کند.و همچنین اعتقاد داشت که اثر هیپنوتیزم در آن هنگام که دسته جمعی صورت گیرد بیشتر است و می گفت که هیپنوتیزم همه بیماریها را درمان نمی کند بلکه تنها برخی از بیماریها را درمان می کند (این نوع بیماریها امروزه عصبیـروانی و یا روانـتنایی گفته می شود) کنت ماکسیم دو پویسکور از شاگردان مسمر این نظریه را بطور عملی تری اثبات کرد.اقای ژوسیو گیاه شناس و عضو اکادمی علوم فرانسه در دفاع از مسمر می گوید: اگرچه ما نمی توانیم با چشم قدرت هیپنوتیزم را ببینیم ولی بالاخره نیرویی وجود دارد که از مسمر به بیماران منتقل می شود. اولین عمل هیپنوتیزم بصورت ازمایشی و عملی بوسیله پویسکور انجام شد.عده ای از دانشمندان معروف جهان نظیر گوتهـشلینگـهگلـ

شوپنهاورـ بالزاک و …طی مقالاتی درباره هیپنوتیزم اظهار نظر کرده و ان را تایید کرده اند.در ۱۸۱۴ کشیشی بنام ابه فاریا که در خصوص مانیه تیسم مشغول تحقیق بود گفت: مانیه تیسم جنبه ذهنی دارد بنابراین امادگی فکری و ذهنی خواب رونده در نتیجه عمل بسیار موثر است.فرق مانیه تیسم با هیپنوتیزم این است که مانیه تیسم عبارت از خواب کردن بوسیله مغناطیس بدن است که از دستها و چشمها خارج می شود اما هیپنوتیزم عبارت از خواب کردن با اشیاء و تلقین است.دکتر لیبولت مدت ۲۰ سال از طریق هیپنوتیزم بیماران را معالجه می کرد به عقیده فروید بیماریهای روانی تنها معلول اختلال دستگاه اعصاب نیست بلکه هر خاطره ناگواری همراه با مقداری انرژی عاطفی است که با بیاد اوردن این خاطرات بیمار سبک و سبک بارتر می شود.به عقیده دکتر فوگلیس پی شناس انگلیسی: هیپنوتیزم هم ایجاد بازتاب می کند و هم بازتاب های قبلی و منفی را از بین می برد. دکتر فورل: چنانچه هیپنوتیزم به طریق صحیح انجام شود و به منظور درمان مورد استفاده قرار گیرد نه تنها دارای هیچ مضراتی نیست بلکه

گاهی می تواند مهمترین امراض عصبیـروانی را هم درمان کند. کارپینتر: چنانچه هیپنوتیزم با مهارت و به طریق صحیح مورد استفاده قرار گیرد بصورت یکی از موثرترین روشهای درمان درمی اید.

جیمز براون: قوه خیال یکی از روشهای بسیار موثر درمان امراض روانی است.با فکر و خیال می توان حالات سلامتی و بیماری را تعدیل نمود. پاسکال: فکر افتادن باعث افتادن می شود لذا بهترین طریق دفع خطر انست که به خطر فکر نکنیم. تاریخچه هیبنوتیزم

کلمه هیپنوتیزم مشتق از کلمه هیپنوز است که یک کلمه یونانی و به معنی خواب است و توسط دکتر برید ابداع شده است.از زمان دکتر مسمر این فن تحت عنوان مغناطیس و سپس مانیه تیسم در جهان دانش راه یافته است و اکنون نیز با نام هیپنوتیزم مورد استفاده جامعه روانپزشکان و روانشناسان قرار می گیرد.از تمدن ۳۰۰۰ ساله مصر باستان سنگ نبشته هایی باقی مانده که از هیپنوتیزم و روشهای مربوط به

ان سخن گفته شده است: مانند خیره شدن به بلورـمعالجه بوسیله پاسهای دست و …طبق شواهد بدست امده فن هیپنوتیزم توسط یونانیان و اشوریان و کلدانیان و بابلیها و عبریها و چینیها و رومیان و هندیان نیز مورد استفاده قرار می گرفته است.کتب مذهبی هنود مملو از مطالبی است که همه بیانگر استفاده از فن هیپنوتیزم می باشد: مانند شفا یافتن بیماران بوسیله نگاهـتکلم (تلقین) لمس و پاسهای دست و

…پاراسلس معتقد بود که اهن ربا دارای نیروی سحرامیزی است و از طریق ان می توان به بسیاری از حقایق هستی دست یافت و همچنین معتقد بود که نظیر همین نیرو در هیپنوتیزورها (خواب کنندگان) نیز وجود دارد.پیدایش فرضیه مغناطیس حیوانی و مطرح شدن ان از سوی انتوان مسمر نتیجه اینگونه تفکرات بوده است.کلمه هیپنوتیزم را برای اولین بار جیمز برید (جراح انگلیسی) در سخنرانی خود بکار برد.شارکو در بیمارستان سالپترید در فرانسه بطور گسترده ای از هیپنوتیزم در معالجه بیماران عصبی استفاده می کرد.در ۱۸۹۲ هیپنوتیزم رسما مورد قبول جامعه پزشکان انگلیسی قرار گرفت.در ۱۸۹۳ اولین کنگره بین المللی هیپنوتیزم به ریاست شارکو در پاریس تشکیل شد.هیپنوتیزم دریچه ای بود که بوسیله فروید به روی روانکاوی باز شد و بشر توانست از این طریق به دنیای عظیم ناخوداگاهی راه یابد. هیپنوتیزم چیست؟ نوشته محمد مهدی علیخواه درباره فرانسوا انتوان مسمر(کاشف هیپنوتیزم)

مسمر در ۲۳ می ۱۷۲۴ در روستای کوچک ایزیانک در اتریش متولد شد.تا ۱۵ سالگی در همانجا در مدرسه کشیشان به تحصیل پرداخت و سپس در دانشگاه یسوعیها به تحصیل در رشته فلسفه پرداخت و دکترای خود را در این رشته دریافت کرد.سپس در ۱۷۵۹ در دانشگاه وینه به تحصیل در رشته حقوق پرداخت ولی کمی بعد تحصیل در این رشته را رها کرد و به تحصیل پزشکی پرداخت و در نوامبر ۱۷۶۵ دکترای خود را در این رشته دریافت کرد.در ۱۷۷۴ توسط ماکزی ملین هل(دوستش که کشیش بود)به خاصیت اهن ربا پی برد و از ان پس برای درمان بیماران از ان استفاده کرد.او پس از وینه به پاریس رفت و مطبی در خانه شخصی اش در میدان واندون و سپس در کاخ مجلل خود در خیابان مون مارتر باز کرد.او ۵ سال در پاریس اقامت کرد تا اینکه کمیسیون تحقیق که برای بررسی نظریه مغناطیس حیوانی او و به دستور لوئی شانزدهم تشکیل شده بود با این نظریه مخالفت کرد(مارس (۱۷۷۹و مسمر پاریس را ترک کرد.مدتی در بادن اقامت کرد ولی بعد به کارلسروحه و از انجا به وینه مراجعت کرد.در انجا ژوزف دوم به او ظنین شد و او را برای ۲ ماه به زندان انداخت زیرا شایعه شده بود که او از انقلاب فرانسه(که در جریان بود)حمایت می کند.در ۱۸۰۳ از اتریش به سوئیس تبعید شد و در شهر فرو ان فلد تا اخر عمر سکونت کرد.و در نهایت در ۵ مارس ۱۸۱۶ بر اثر سکته مغزی درگذشت و جنازه اش طبق وصیتش بدون تشریفات به خاک سپرده شد و دوستانش روی قبرش تخته سنگ بزرگی به شکل مثلث نصب کردند و یک ساعت افتابی و یک قطب نما هم روی قبرش قرار دادند. آیا ما همه یک شبح همزاد داریم؟

وقتی از ما درخواستهای غیر ممکن می شود اغلب می گوییم که در یک زمان نمی توانیم چند کار را بکنیم و در ۲ مکان باشیم ولی نمونه های زیادی از داپل گانگرها (همزاد یا شبح شخص زنده که گمان می رود همیشه با او همراه است) دیده شده است.گفته می شود که ارواح

افراد زنده تا زمانیکه شخص به مرگ نزدیک شود یا به یک بیماری سخت مبتلا گردد از دید آن شخص پنهان است و در آن موقع است که همزاد: خودش را به آن شخص یا به دوستان او نشان می دهد.یک گزارش متحیر کننده از داپل گانگر در سال ۱۸۸۸ و در اتاق مطالعه موزه بریتانیا اتفاق افتاده است: در ۱۲ آوریل آن سال دکتر دبلیو وین وسکاتٌ)( ۸       *$ پزشک قانونی با دبلیو تی لمون ( ۸ ۸  /  ) کشیش در ساعت دو و نیم بعد از ظهر در اتاق مطالعه موزه ملاقات کرد.کشیش لمون ۳ دقیقه تاخیر داشت ولی دکتر وسکات که فرد وقت شناسی بود از قبل در آنجا حاضر شده و با یکی از دوستانش بنام خانم الیزابت سالمون .- ) (*  /   گفتگو می کرد.خانم سالمون بطرف کشیش رفت تا به او بگوید که دکتر وسکات منتظرش است.سپس بطرف مکانی برگشت که دکتر آنجا نشسته بود ولی دکتر دیگر آنجا نبود و خانم سالمون از این اتفاق کاملا گیج شده بود در آن اتاق تنها یک در برای خارج شدن وجود داشت و دکتر وسکات برای خارج شدن از جلوی او عبور نکرده بود.خانم سالمون از ۲ نفری که در قسمت پذیرش بودند پرسید که آیا خارج شدن دکتر را از موزه دیده اند؟ و آن دو که تنها ورود دکتر به ساختمان را دیده بودند اطمینان داشتند که دکتر هنگام خروج از جلوی آنها عبور نکرده است.پنج نفر از کسانی که دکتر را می شناختند نیز متفق القول گفتند که ورود او را به ساختمان دیده اند ولی خروجش از موزه را ندیده اند.یک ساعت بعد وقتی خانم سالمون و کشیش لمون دکتر را در خانه اش در نایتس بریج ( .&  *   . & ) ملاقات کردند فهمیدند که دکتر اصلا در موزه بریتانیا نبوده است و از این موضوع حیرت زده شدند.دکتر به علت سرماخوردگی و تب از ساعت ۸ صبح در رختخواب خود خوابیده بود.خانم سالمون که از کشف این موضوع آشفته شده بود گفت: اما این غیر ممکن است! من خودم با شما صحبت کردم و تازه ۵ نفر از کسانی که شما را می شناسند در موزه شما را دیده اند.دکتر وسکات بینی خود را گرفت و سرش را با ناباوری تکان داد.در ضمن تمام اعضای خانواده دکتر و خدمتکارش: تصدیق کردند که او از رختخواب خارج نشده است.اما اینکه چطور او در یک زمان در۲ مکان مختلف بوده هرگز روشن نشد.اما این امکان وجود دارد که شخصی که در موزه با خانم سالمون گفتگو کرده همزاد دکتر بوده باشد. آیا ما همه یک شبح همزاد داریم؟ (۲)

… یکی از گزارشات مستند از داپل گانگر مربوط به دختری فرانسوی بنام امیلی ساجی ( /. .  * &  ) سی و دو ساله است که مدیر یک آموزشگاه بود و بخاطر وجود همزادش در مدت ۱۶ سال ۱۸ بار شغلهای مختلف را از دست داد.ماجرا در سال ۱۸۴۵ در زمان شروع بکار او در پانسیون وان نیوواکی در لیونیا ( .۵  . ) در حدود ۳۶ مایلی بندر ریگا ( .& ) که اینک جزء کشور روسیه است آغاز شد.این پانسیون یک مدرسه خصوصی برای دختران افراد برجسته اجتماع بود.شاگردان این مدرسه ممتاز: خیلی زود به دوشیزه ساجی علاقمند شدند و از او به عنوان فردی دوست داشتنی و خونگرم که یادگیری دروس فرانسه را برای آنها بسیار لذت بخش می کرد برای والدینشان صحبت می کردند.اما ۲ هفته بیشتر از ورود ساجی نمی گذشت که شایعه ناخوشایندی در مدرسه پیچید که می گفت او در یک زمان در دو مکان مختلف دیده شده است.ظاهرا این شایعه عجیب از مشاجره بین دو دانش آموز بوجود آمده بود که یکی از آنها گفته بود امیلی در باغ مدرسه بوده در حالیکه شاگرد دیگر ادعا می کرد که او را در کلاس درس دیده است.هر چند سایر معلمین دخترهایی را که مشاجره می کردند مورد

سرزنش قرار دادند ولی چند روز بعد ماجرای حیرت آوری اتفاق افتاد که نشان داد هر دو شاگرد درباره مکانی که معلم فرانسوی خود را دیده بودند راست گفته اند.امیلی در حال درس دادن به ۱۳ شاگردش بود و با گچ یک سری جمله به زبان فرانسوی روی تخته سیاه می نوشت که ناگهان امیلی دوم در کنار او ظاهر شد! امیلی پشتش به شاگردان بود.با وجودیکه هر دو امیلی دقیقا شبیه یکدیگر بودند و امیلی دوم تمام حرکات امیلی اول را بسیار دقیق و همزمان تقلید می کرد ولی تفاوتش در این بود که مثل امیلی اصلی قطعه گچی در دست نداشت. شاگردان که با ناباوری به این منظره عجیب خیره شده بودند لحظاتی بعد دیدند که همزاد امیلی ناپدید شد.در یک مورد دیگر همزاد امیلی از تقلید معمول خود دست کشید و مستقل عمل کرد.او در اطراف محوطه مدرسه شروع به قدم زدن کرد.یکبار نیز این همزاد در حالیکه در سلامت کامل بود دیده شد که در راهرو قدم می زد در حالیکه امیلی واقعی تب داشت و در رختخواب خوابیده بود.روز دیگری وقتی همه ۴۲ شاگرد مدرسه در سرسرای ساختمان جمع شده بودند و کارهای خیاطی و قلابدوزی انجام می دادند شاهد صحنه عجیبی بودند.اغلب دخترها به ۴ پنجره بزرگ سرسرا نگاه می کردند و از میان آنها می توانستند امیلی را در باغ و در حال چیدن گل ببینند معلم از اینکه شاگردان از روی صندلیها بلند شده بودند ناراحت شد و صندلی اش را ترک کرد ولی حدود یک دقیقه بعد امیلی داخل سرسرا شد و روی صندلی نشست.دخترها هم به او لبخند زدند.سپس یکی از دخترها به امیلی دیگری که هنوز در باغ مشغول چیدن گل بود اشاره کرد.دو تن از شاگردان شجاع کلاس از جای خود بلند شدند و بطرف همزاد امیلی رفتند و به او نزدیک شدند و لمسش کردند ولی او مانند جسم یک انسان واقعی نبود بلکه بنظر می رسید که از ماده ظریفی که شباهت زیادی به تار عنکبوت داشت ساخته شده است.وقتی بطور تصادفی پای یکی از دخترها درون پای همزاد امیلی فرو رفت در عرض چند ثانیه همزاد ناپدید شد.می گویند که امیلی واقعی هرگز همزاد خود را ندیده بود و آرزو می کرد که ای کاش وقتی همزادش در سرسرا ظاهر شده بود او نیز در کلاس خیاطی حضور داشت.همزاد امیلی به رفت و آمد خود در مدرسه ادامه داد و جالب اینکه هر وقت ظاهر می شد امیلی واقعی بیحال و بی حوصله می شد: گویی همزادش نیروی خود را از مشابه زنده اش می گیرد وقتی این شایعات به گوش والدین شاگردان رسید به مسئولین مدرسه شکایت کردند و امیلی ساجی از کار برکنار شد. آیا ما همه یک شبح همزاد داریم؟ (۳)

مورد مستند دیگری که درباره داپل گانگر گفته شده در ۲۲ یکی از ماههای سال ۱۸۹۳ اتفاق افتاده است.در آن روز معاون آدمیرال سر جرج تریون (*.  &   &       ) در منطقه مدیترانه شرقی فرماندهی کشتی با عظمت مستحکم و زیبای ناوگان بریتانیا در دریای مدیترانه: یعنی کشتی اچ.ام اس.ویکتوریا ( ۸/۸* ۵٫$ . ) را بر عهده داشت.همزمان با حرکت این کشتی: کشتی دیگری بنام اچ ام اس.کمپردان ( ۸/۸* $ /’ ) نیز که شبیه کشتی ویکتوریا بود بطور موازی با آن کشتی حرکت می کرد.پنج کشتی

دیگر نیز پشت کشتی ویکتوریا و ۴ کشتی هم به دنبال کشتی کمپردان در حرکت بودند.در ساعت سه و ۳۴ دقیقه بعداز ظهر: آدمیرال تریون به کشتیها دستور داد تا بطور همزمان به سمت یکدیگر تغییر جهت بدهند و قبل از لنگر انداختن مسیر خود را جهت عکس آن هدایت کنند.چنانچه این فرمان بی معنی و باور نکردنی اجرا می شد باعث برخورد فاجعه آمیز کشتیهای ویکتوریا و کمپردان می شد.دریاسالار

مارکهام (/     /) فرمانده کشتی کمپردان درباره فرمانهای داده شده دوباره سوال کرد ولی همان دستورات تکرار شدند و او جرات نکرد در اینباره با دریاسالار تریون که شهرت افسانه ای داشت بحث کند.بنابراین مایوسانه امیدوار بود که مافوقش در حال اجرای نقشه ای فوق العاده ماهرانه باشد و با همین استدلال دستور را اجرا کرد.قابل ذکر است که تریون وقتی این دستورات مرگبار را صادر می کرد در حالت خلسه مانندی به سر می برد و برای خدمه کشتی نگاه بی روح چشمها و عکس العملهای آرام او در چند هفته گذشته کاملا آشکار بود ولی آنچه برای خدمه کشتی ناشناخته بود بی حال بودن او و اثرات جانبی داروی مخدری بود که بخاطر زخم دردناک پایش هر روز از آن استفاده می کرد.در هر حال دو کشتی در یک زمان بطرف یکدیگر چرخیدند و ناخدا بورک ( , ) از کشتی ویکتوریا فریاد زد که کشتی در معرض یک خطر جدی است.ولی دریاسالار هیچ عکس العملی از خود نشان نداد.او به کشتی ۱۰ هزار تنی کمپردان که به سمت کشتی اش می آمد خیره شده بود.بورک گفت : اجازه می دهید با آخرین سرعت به سمت عقب برویم؟ ولی تریون آرام و مبهوت تنها به آن شناور فولادی که با سرعت زیادی به سمتشان می آمد نگاه می کرد.کمتر از یک دقیقه قبل از برخورد دو کشتی سرانجام تریون به سوال ناخدا بورک پاسخ داد و فریاد زد: بله! اما دیگر خیلی دیر شده بود.چون با وجودیکه کشتی کمپردان پروانه هایش را در جهت عکس بکار انداخت ولی نتوانست مانع برخورد کشتی اش به دماغه ویکتوریا شود و در نتیجه کشتی اش به داخل بدنه کشتی ویکتوریا فرو رفت و آنرا به دو نیم کرد این برخورد سبب مرگ عده ای از خدمه و به دام افتادن عده ای دیگر در محل کارشان: یعنی در موتورخانه کشتی شد و ویکتوریا همراه دریاسالار تریون و ۳۵۸ خدمه اش به زیر امواج فرو رفتند.حتی اغلب آنهایی که می خواستند خود را از کشتی در حال غرق شدن نجات دهند توسط لبه پروانه های در حال چرخش آن: تکه تکه شدند.چند نفر از بازماندگان این سانحه که توسط کشتی نیل از آب بیرون کشیده شده بودند ادعا می کردند که آن دریاسالار نگون بخت وقتی همراه کشتی به اعماق آب فرو می رفت گفت: تمام اینها تقصیر من است.در همین هنگام حدود ۲۰۰۰ مایل دورتر در خانه تریون واقع در ایتون اسکور لندن: دریاسالار تریون در کتابخانه اش در برابر چشم ۴ شاهد که هیچ کدام نمی دانستند دریاسالار در آن موقع در دریا است ظاهر شد تریون نیم نگاهی به آنها کرد و در حالیکه به نقشه کره زمین که در گوشه کتابخانه قرار داشت چشم دوخته بود ناپدید شد.زمان دقیقا یک و ۴۴ دقیقه بعداز ظهر بود و آن ۴ شاهد که از دیدار غیر منتظره و کوتاه دریاسالار متحیر شده بودند با خانم تریون که همان وقت وارد کتابخانه شد درباره این واقعه صحبت کردند.ولی او گفته آنها را نوعی توهم پنداشت و شرح داد که در حال حاضر شوهرش فرماندهی یک کشتی در دریای مدیترانه را به عهده دارد.شب آن روز اخبار ناراحت کننده آن واقعه به لندن رسید و خانم تریون از شنیدن آنها غش کرد.او متوجه شد اشخاصی که در کتابخانه بودند روح شوهرش را در زمان دقیق مرگش دیده اند.بر اساس برخی از گزارشهای نه چندان صحیح: همه موارد داپل گانگر با روح و همزاد ارتباط ندارد. آیا ما همه یک شبح همزاد داریم؟ (بخش پایانی)

در سال ۱۹۰۷ آلبرت استیر (       *    ) یکی از کارگران ساکن بیکلی لندن: خانه اش را در جستجوی یافتن کار در شهر سوری ترک کرد.پسر و دخترش که هر دو نزدیک ۲۰ سال سن داشتند بعد از اینکه برای پدرشان آرزوی موفقیت می کنند دستشان را به

نشانه خداحافظی برایش تکان دادند.روز بعد پلیس به خانه آنها آمد و اخبار وحشتناکی را به گوش آنها رسانید: جسد آقای استیر که درون رودخانه تایمز در نزدیکی پل چلسی شناور بوده پیدا شده است.دختر و پسر استیر شروع به گریه کردند.افسر پلیس گفت که برای اینکه مطمئن شوند جسد متعلق به پدرشان است باید آنرا شناسایی کنند.جسد بی شک متعلق به پدرشان بود و همه علائم فیزیکی مربوط به آقای استیر: از قبیل نابینایی یک چشمش: بریدگی عمیق بالای ابروی چپش و انگشت تغییر یافته پای راست که بخاطر یک حادثه ایجاد شده بود روی جسد هویدا بودند.دو ماه بعد از خاکسپاری: آلبرت استیر به خانه اش در بیکلی بازگشت و پسر و دختر متحیرش از صمیم قلب به او خوشامد گفتند.او گفت که در این مدت به عنوان یک باغبان کار می کرده است اما چون بعد از مدتی خسته شده به خانه برگشته است.ظاهر شدن دوباره آقای استیر یک معمای واقعی است.چه کسی یا چه چیزی که هم به او شباهت داشت و هم تمام علائم بدنی او را نشان می داد به جای او دفن شده بود؟ به احتمال زیاد ما هرگز نخواهیم دانست و هرگز نخواهیم فهمید که در صبح اول سپتامبر سال ۱۹۸۲ برای خانم آنا پیتر بریچ ( ‘ . &) که کارمند اداره ای بود: هنگام خروج از منزلش و رفتن به محل کار از مسیر کاونت گاردن لندن چه اتفاقی افتاده است.آنروز خانم بریچ از دیدن مرد جوانی که نفس زنان به سمتش می دوید ترسیده بود.مرد جوان چند بار به پشت سرش نگاه کرد تا مطمئن شود کسی تعقیبش نمی کند و سپس به سرعت از کنار خانم بریج رد شد و لحظه ای بعد پشت یک وانت پارک شده ناپدید شد.خانم بریج به حرکت خود ادامه داد ولی چند ثانیه بعد دوباره همان مرد جوان دوان دوان از سر پیچ بالای خیابان هنریتا ظاهر و باعث تعجب او شد.چون خانم بریج که با آن محل بخوبی آشنا بود می دانست که غیر ممکن است که مرد جوان بتواند در آن مدت کوتاه خودش را به آنجا برساند.هر چند این خانم با آن مرد جوان فراری در دو جا دیده شده بود ولی نمی توانست شرح دهد که در آن صبح پائیزی چه اتفاقی افتاده است.تنها توضیح منطقی آن بود که او یک برادر دو قلو داشته است ولی خانم بریج عقیده داشت که حقیقت چیز دیگری بوده و آن مرد جوان توسط همزادش تعقیب می شد.از نظر کلی تمام کارهایی که ما می توانیم انجام بدهیم دربرگیرنده نوعی مخاطره است و گمان می رود گزارشات قبلی که در اینجا مطرح شد نمونه هایی از پدیده های مشابه باشند.بر اساس گفته های محققان: پدیده های ذهنی رایج ترین نوع تجسم ارواح اشخاص زنده هستند و این ادعا توسط یک گزارش تخصصی نیز تایید شده است.در نوامبر ۱۹۹۴ مجله روانکاوی بریتانیا ( . .*    ,      ۱ ‘* $ . ) شصت و پنج مورد داپل گانگر را مورد بررسی قرار داد.از جمله خلبانی که خودش را چند یارد دورتر و برای ۱۰ دقیقه مشاهده کرده بود.و یا همزاد روحی یک دکتر بازنشسته که او را هنگام راه رفتن همراهی می کرده است.تا زمانی که دانشمندان بتوانند مسیر افکار ذهنی خود را بر روی واقعیت داپل گانگر بگشایند جوامع بشری با ترس از این پدیده به زندگی خود ادامه خواهند داد.شاید روزی ما مکانیسم های بیولوژی پیچیده ای کشف کنیم که سبب شود بدن انسان یک نمونه مشابه از خودش را بوجود آورد.با وجودیکه در ابتدا بعید بنظر می رسد ولی آنقدرها هم دست نیافتنی نیست تکثیر سلولی تا سال ۱۸۴۴ کشف نشده بود و در آن سال بود که یک کالبد شناس و جنین شناس سوئیسی بنام کولیکر ( . ) با اثبات اینکه انسان زندگی اش را با دو سلول که ابتدا به دو نیم تقسیم و بعد مرتب با دو نیم شدن تکثیر می شوند آغاز می کند: دنیای پزشکی را متحیر کرد.شاید وقتی ما می

میریم سلولها طوری تقسیم می شوند که یک بدن لمس ناپذیر را بوجود می آورند و بعد از فساد و از بین رفتن همزاد خاکی خود: آن را ترک می کنند.شاید هنگام بیماری یا فشار شدید عصبی: مانند نزدیک شدن به مرگ: این بدن دوم از همزاد فیزیکی اش جدا می شود و گاه این کار زودتر از موعد مقرر انجام می گیرد به هر حال این نظریه: پدیده جالب توجه داپل گانگر را به گونه ای معنی می کند که قابل فهم می گردد. مردان اسرار آمیز (توماس اسلیمن)

نیروی فرا حسی چیست؟ به یکی از آشنایان خود که مدتهاست از او خبر ندارید فکر کنید ناگهان چند ثانیه بعد تلفن زنگ می زند.گوشی را بر می دارید و متوجه می

شوید که همان شخص: پای تلفن است.فکر خاصی ناگهان در مغزتان خطور می کند و بلافاصله آن شخص در مورد این موضوع صحبت می کند و یا تاس بازی منچ را در دست دارید: حواستان را متمرکز می کنید به آن: تا عدد ۶ بیاید و درست هم عدد ۶ می آید چه کسی هست که چنین مواردی را تجربه نکرده باشد؟ از قرنها پیش مردم چنین مواردی از وقایع و تجربه های شخصی خود گزارش کرده اند.یک نکته در همه این گزارشات مشترک است و آن اینکه همه گزارش دهندگان: ناگهان از چیزی آگاهی یافتند یا آنکه آنرا حس کردند در حالیکه با ۵ حس معمولیشان (بیناییـشنواییـبویاییـچشایی و لامسه) آنرا در نیافته بودند.در برخی از انسانها حتی این قابلیتهای فرا حسی بیش از اندازه تکامل یافته اند.آنها حس ششمی در اختیار دارند که چیزهایی را برای آنان آشکار می سازد که در فاصله ای خیلی دور از آنها در حال روی دادن است یا حتی در آینده اتفاق خواهد افتاد.مدتها مردم چنین قابلیتهایی را نوعی اتحاد با شیطان و یا حتی ارواح می دانستند.ولی از چند دهه پیش: تعدادی از پژوهشگران توجه خود را به صورت جدی به پژوهش درباره این قابلیتها معطوف کرده اند.آنها خود را پاراپسیکولوژیست (‘ ‘* $    &.* ) می نامند و پاراپسیکولوژی (‘ ‘* $    & ) علم روانشناسی تجربی است که در آن برای آزمایش روشن بینی و درک افکار دیگران از راه دور: آزمایشاتی انجام می شود.قابلیتهای فرا حسی را با حروف ما قبل آخر الفبای یونانی: نیروهای ‘*. (ادراکهای فرا حسی) می نامند. ‘*. بیست و سومین حرف الفبای یونانی است که صدای ‘* در واژه

‘* را دارد.ما تا کنون هیچ احتمال و امکانی را در زمینه دانش طبیعی نمی شناسیم که بتواند بدون دخالت حسهای پنجگانه معمولی: اخبار و اطلاعاتی را از مغزی به مغز دیگر منتقل کند و آینده را ببیند و یا از طریق نیروهای روحی: اشیاء و اجسامی از قبیل تاس را بحرکت درآورد.اگر انسان می توانست بطور قطع و روشن: وجود چنین قابلیتهای فرا حسی ای را اثبات کند بطور مسلم این امر واقعه شگفت انگیزی بود و تاثیر عمیقی بر جهان شناختی دانش طبیعی کنونی ما می گذاشت. معلمی با همزادش

انهایی که باور نمی کنند که در یک زمان می توان در دو محل حاضر شد خوبست سرگذشت مادام ساژ را بخوانند.او معلم مدرسه بود و راه حلی که برای این مشکل پیدا کرد این بود که همزادش را احضار کند!!وقتی او در ۱۸۴۵ در مدرسه دخترانه ای در روسیه کار می کرد شایع

شد که ۲ مادام ساژ وجود دارد.یکی از انها روی صندلی می نشیند و رویش به کلاس است و دومی بر روی تخته مطالبی می نویسد.یکبار ۲ شاگرد شهادت دادند که او هم درون کلاس بوده است و هم در بیرون کلاس مشغول گل چیدن .همزاد او نه تنها بوسیله شاگردانی که تصور می شد دچار خیالبافی شده اند دیده شد بلکه دوستانش نیز دیده بودند.یکبار که خانم معلم سرما خورده بود و بستری شده بود دوستش او را دید که در حیاط راه می رود.بعد از مدتها که شایعات به اندازه کافی قوت گرفت مقامات مدرسه وارد عمل شدند و از او در این مورد پرس و جو کردند.او به انها گفت:درست است و من به اختیار خود می توانم تصویری از خود ساطع کنم این کار به نظم کلاس خیلی کمک می کند در حالی که بر روی تخته چیزی می نویسم می توانم بر کلاس هم نظارت کنم.اما این موضوع برای مقامات مدرسه اصلا جالب نبود و عذر او را خواستند.هیچ سابقه ای از این معلم به جا نماند و معلوم نشد که او ازدواج کرد یا مجرد ماند.افسوس!اگر احیانا ازدواج کرده بود شوهرش می توانست خاطرات جالبی از زندگی با ۲ مادام دوساژ به رشته تحریر دراورد! اخرین سفر به خانه

دقیقا در ساعت ۳۰/۳ دقیقه روز ۲۲ژوئن ۱۸۹۳ یک کشتی نیروی دریایی سلطنتی با نام ویکتوریا سوراخ و بعد غرق شد.این کشتی از بندر تریپولی در دریای مدیترانه حرکت کرده بود و در این حادثه عده زیادی از جمله دریادار سرجرج تیرون(فرمانده کشتی)جان خود را از دست دادند.دایره تحقیقات دریاداری مطلع شد که این کشتی در طی مانور مشکلی با کشتی دیگری برخورد کرده است.مانور از چرخش کشتیهایی که در دو ستون حرکت می کردند بطرف داخل و بطرف یکدیگر تشکیل شده بود.کسی نمی داند چه چیزی باعث شد که سر جرج که ملوانی مجرب و کارازموده بود دستور چنین مانور عجیبی را صادر کند.اما وقتی کشتی در اب فرو می رفت شنیده شد که او می گفت:گناه از من بود در زمان وقوع حادثه خانم تیرون در لندن میهمانی برپاکرده بود.اندکی بعد از ساعت۳۰/۳ دقیقه میهمانان سرجرج را دیدند که در اتاق نشیمن از جلو چشم انها گذشت.وقتی مودبانه به همسرش یاداوری کردند که چه خوب است سرجرج به انها بپیوندد او خاطر نشان کرد که شوهرش در کشتی است.با این وجود برخی از مهمانان ادعا می کردند که با سرجرج صحبت کرده اند و مطمئن هستند که ان شخص سر جرج بوده است.سرجرج هیچگاه از ان سفردریایی برنگشت.شاید در لحظات اخر زندگی به فکر خانه و خانواده بوده و بطریقی شبحی از خود را در اتاق نشیمن بازتاب داده است. پیامی بر فراز دریاها

ناخدای کشتی اقیانوس پیمایی که اتلانتیک را به مقصد نئوفاندلند می پیموداز دریچه کابین کشتی به بیرون نگریست و مرد غریبه ای را دید ان مرد جزء ملوانان نبود.اصلا کشتی مسافری نداشت.ناخدا مطمئن شد که یک مسافر قاچاقی را غافلگیر کرده است.به همین دلیل روی عرشه کشتی پرید ولی مرد ناپدید شده بود و بر روی دیوار کابین این پیام نوشته شده بود:به سمت شمال غربی تغییر مسیر بده.ناخدا چنان تحت تاثیر قرار گرفت که مسیرش را طبق نوشته تغییر داد.بعد از چند ساعت به قایقی در حال غرق شدن رسید که تنها سرنشینش مردی

بود که شبحش را بر روی عرشه کشتی اش دیده بود.ان مرد به او گفت که هم اکنون از خواب عمیقی برخاسته و خواب دیده است که کسی به کمک او خواهد امد. بدشانس ترین انسانها

برنا راشه ریو (آرایشگر فرانسوی) بدشانس ترین فرد جهان در سال ۱۹۹۶ شناخته شد.او در سال ۱۹۴۷ در ۱۸ ماهگی روی پاکت لیز خورد و زانویش شکست.در جوانی با اسکیت به زمین خورد و دست و پایش شکست و کمی پس از آن برادرش باعث سوختگی اش شد.سپس روی شن کش راه رفت و کف پایش سوراخ شد.در اوایل نوجوانی با خودرویی تصادف کرد.در ۱۴ سالگی پس از افتادن از دوچرخه اش ۱۷ بخیه خورد.او که ورزش را دوست دارد در جوانی هنگام بازی راگبی پس از برخورد با یکی از بازیکنان حریف ۲ ماه بستری شد.در اوایل دهه ۱۹۸۰ حوادث غیر مترقبه ای: زندگی اش به خطر انداخت.ابتدا سیل باغش را شست و یکسال بعد باغش آتش گرفت.سپس طوفان به خانه اش خسارت زد.بچه هایش انبار خانه را آتش زدند.در سال ۱۹۸۳ او جسدی را در زیرزمین منزلش کشف کرد و پس از تحقیقات پلیس مشخص شد که آن فرد خودکشی کرده است.و در اواخر سال ۱۹۹۶ وقتی در پیست اسکی در انتظار تله کابین بود یک اسکی باز به شدت با او برخورد کرد و زانویش آسیب دید و ۷ ماه مرخصی استعلاجی گرفت. وقتی امیر اسماعیل سامانی خود را برای جنگیدن با عمرو لیث آماده کرد در علی آباد بلخ توقف کرد و پس از ۳ روز با لشکرش به سمت

نمازگاه رفت و وانمود کرد که قصد حمله از آن منطقه را دارد.لیث ارتشش را به آنجا برد و دروازه ها را بست و منجنیق ها و عراده ها را به آن سمت راست کرد.اسماعیل که قصد فریب او را داشت شب هنگام راهش را عوض کرد و از راه دیگری به دروازه دیگری نزدیک شد و مسیر آب شهر را عوض کرد و راه را بر روی لیث بست.پس از اینکه جنگ سختی بین ۲ ارتش روی داد لیث شکست خورد و ارتشش فرار کرد و اسماعیل در پی آنها رفت.در ۸ فرسنگی بلخ: لیث بدست چند تن از سربازان امیر سامانی اسیر شد.وقتی از او چگونگی اسارتش را پرسیدند گفت: روز جنگ سوار اسبم شدم که همیشه می توانست ۵۰ فرسنگ را بدون توقف بتازد.ولی آنروز اسبم چنان سست رفت که از سرگشتگی خواستم پیاده شوم و پیاده فرار کنم.ناگهان پاهای اسب به جویی فرو رفت و من از زین به زمین افتادم.به تنها مرد سپاهم که مرا رها نکرده بود گفتم که سوار اسبم شو و فرار کن.او نیز اطاعت کرد و همین که سوار شد اسبم مانند باد به حرکت درآمد.فهمیدم که بخت از من برگشته است و به هیچ روشی نمی توانم فرار کنم و به ناچار تسلیم شدم. روی سالیوان (مامور سابق پارک در ایالت ویرجینیای آمریکا) هفت بار دچار صاعقه زدگی شد.قدرت جذب صاعقه های آسمانی در وی اولین

بار در سال ۱۹۴۲ پدید آمد و بر اثر آن ناخن انگشت بزرگ پای او از بین رفت.در ژوئیه ۱۹۶۲ این کشش مجددا ظاهر شد و این مرتبه ابروهایش را از دست داد.در ژوئیه ۱۹۷۰ شانه چپش دچار سوختگی شد و در آوریل ۱۹۷۲ موهای سرش آتش گرفت.دوباره در ۱۷ اوت ۱۹۷۲ در حین رانندگی ناگهان صاعقه از یک دسته ابر کم ارتفاع ساطع شد و از کلاه او عبور کرد و با سرش برخورد کرد و متعاقب آن موهای سرش مجددا دچار سوختگی شد و خودش نیز حدود ۳ متر به بیرون از اتومبیل پرتاب شد.در ۵ ژوئن ۱۹۷۶ بار دیگر دچار صاعقه

زدگی شد و از ناحیه مچ پا زخمی گردید در ۲۵ ژوئن ۱۹۷۷ هنگامیکه مشغول ماهیگیری بود برای هفتمین بار مورد اصابت صاعقه قرار گرفت و به علت سوختگی سینه و شکم در بیمارستان بستری شد. پیت از دزدان بیمناک و بی باک و جنایتکار باسابقه لندن بود.اسکاتلند یارد با آن تشکیلات عریض و طویلش از دستگیری او عاجز شده بود و

حتی چند تن از بهترین کاراگاهان خود را نیز در راه مبارزه با پیت از دست داده بود.بالاخره از سوی اداره مزبور اسکلتون: مامور دستگیری این جانی سرسخت شد.پیت به روشهای مختلف از جمله تطمیع و تهدید سعی کرد او را از تعقیب خود بازدارد.ولی اسکلتون مصمم بود که او را دستگیر کند.تا اینکه روزی مطلع شد که پیت در یک ساختمان قدیمی در خارج از شهر مخفی شده است.او با احتیاط کامل وارد ساختمان شد و از چند اتاق پر گرد و خاک گذشت.در یکی از اتاقها صدای پیت را شنید که می گفت: آقای اسکلتون سلام! دستهای خود را بدون هیچ مقاومتی بالا ببرید من شهامت شما را که جرات کرده و تنها به آشیانه من آمده اید تحسین می کنم.سپس با خنده اضافه کرد: گویا دلت برای سایر رفقایت تنگ شده است.اصلا غصه نخور همین الان به آنها ملحق خواهی شد… پیت هنوز به ماشه رولور فشار نیاورده بود و قصد داشت باز هم حرف بزند که ناگهان موش بزرگی که در سقف اتاق لانه داشت پایش لغزید و یکراست روی دست پیت افتاد بطوریکه اسلحه اش به گوشه ای پرت شد و موش نیز سریع در سوراخی پنهان شد.اسکلتون از این فرصت استفاده کرد و به سرعت برق: اسلحه را در مقابل سینه پیت قرار داد و دستبندی به دستش زد.او را به زندان و بعد به صندلی الکتریکی هدایت کرد. هربرت جان (اهل شهر مگی در ایالت نیو ساوت ولز استرالیا) ۷۰ هزار دلار در قرعه کشی برنده شد ولی بقدری از بخت خوشش یکه خورد که بر اثر حمله قلبی در آمبولانس درگذشت.

ویلیام لین در یک قرعه کشی برنده ۲۵۰ هزار دلار شد ولی ۶ هفته بعد بر اثر سرطان درگذشت در حالیکه در زمان مرگ آه در بساط نداشت. هارولد ریچارد ۲۰۰ هزار دلار برد و دقیقا ۴ ماه بعد از دریافت پول جان سپرد.پزشکان قادر به تشخیص علت مرگش نشدند… و فقط گفتند عمرش به پایان رسیده بود. اسرار مرگ ناپلئون (۶)

تبعیدیها پس از بازگشت: فرانسه را ساکت و خاموش یافتند.مع ذالک این سکوت و خاموشی به علت فقدان شور و هیجان نبود.در این کشور که شاهد لحظات افتخار آمیز فراوانی بود خاطره ناپلئون هنوز پابرجا و زنده باقی مانده بود اما با بازگشت بوربن ها به سلطنت: مشکل بود که این خاطره بتواند در جمع مردم متجلی شود.لوئی هجدهم به خوبی می دانست که امپراتور از محبوبیت بیشتری برخوردار است.در طی ۱۰ سال اخیر بوربن ها با کابوسی از دسیسه های طرفداران بناپارت می زیستند و برای اغلب آنها این کابوس چیزی جز ثمره وهم و خیال نبود.با مرگ این غاصب تاج و تخت: گوئی که پایه های سلطنت آنها محکم شده بود.یکی از افسران قدیمی ناپلئون بنام کلنل فانتن دز اودوآر ($       ۱   .    *       *) در این مورد می نویسد: فقط از این لحظه به بعد بود که بوربن ها توانستند احساس کنند که بر اریکه سلطنت محکم و استوار جای گرفته اند زیرا این غول افسانه ای که مدتهای مدید آنها را به لرزه درآورده بود حتی در وسط

اقیانوسها و پای در بند اسارت هم می توانست چون کابوسی مداوم فکر و ذهن آنها را به خود مشغول دارد.احساس آرامش واقعی بوربن ها هر چه بود: آنها از ابراز شادمانی در میان مردم پرهیز می کردند.روزنامه لو مونیتور (   /  . , ) در ذیل ستون وقایع قضائی: خبر را به این صورت منتشر کرد: مطبوعات انگلیس خبر مرگ بناپارت را اعلام می دارند.لوئی هیجدهم با آن طبع ملایم و آرام و برادر متعصبش کنت دارتوآ ($ /    ۶    .*) هیچ عکس العملی از خود نشان نداد.کنت دارتوآ جانشین احتمالی پادشاه در طی سالهای متمادی تبعیدش: از توطئه بر علیه حیات امپراتور دست برنداشت.کنت مردی بد طینت و لجوج ولی در عین حال زرنگ تر از آن بود که بگذارد رضایت خاطرش در انظار عمومی آشکار شود.از بستگان و نزدیکان ناپلئون که بگذریم فرانسویان عموما از ترس جرات نمی کردند حزن و اندوه خود را بروز دهند.آنان که دل به دریا می زدند و جرات این کار را در خود می یافتند دچار مشکل و گرفتاری می شدند.جواهر فروشی بنام کلیه ($ . ) به ۳ سال زندان محکوم شد.چون قطعه کوچکی از جواهر را به معرض فروش گذاشته بود که بر روی آن حک شده بود: ای فرانسوی گریه کن.چون آن بزرگ مرد دیگر زنده نیست بعدها این جواهر فروش برای دفاع از خود مجبور شد رسما اعلام کند که منظورش از این بزرگ مرد همان دوک دوبری ( ,$ ) برادرزاده پادشاه است که یکسال قبل بدست یکی از طرفداران ناپلئون کشته شد.بسیاری از مردم خصوصا در روستاها حاضر نبودند خبر مرگ امپراتور را باور کنند زیرا از ۶ سال قبل به این طرف شایعات مانند برق و باد در کشور اشاعه می یافت: ناپلئون مرده است.تیرباران شده است.خفه اش کرده اند.او را از بالای تخته سنگ به پایین دره پرت کرده اند.او از سنت هلن گریخته است.الان در آمریکا بسر می برد.او ارتشی از ترکها برای جنگ با فرانسه فراهم آورده است… یکسال بعد: از حضور او در یک صومعه خبر می دهند.روستائیان اصرار داشتند که او را با لباس رهبانان بر روی اسب در دشت و صحرا دیده اند.در کمتر از یک هفته خبر مرگ امپراتور در تمام اروپا منتشر شد در حالیکه پادشاهان را به وجد و سرور می آورد و توده مردم را غرق در ماتم و اندوه می کرد زیرا مردم شخص ناپلئون را جوهر و مظهر انقلاب می دانستند و آزادی خود را در وجود او می دیدند در پارم (‘  / ) (به زبان ایتالیایی ‘  /  نوشته می شود و از شهرهای معروف ایتالیا است) ماری لوئیز بوسیله روزنامه از این خبر

مطلع شد مترنیخ (/      .$ ) صدراعظم اتریش که خود ترتیب ازدواج او را با ناپلئون داده بود حتی به خود این زحمت را نداد که او را از این خبر آگاه کند.ماری لوئیز که با تمام وجودش مجذوب و فریفته اطرافیان خود بود هرگز به این فکر نیفتاد که همسرش را در تبعید (چه در جزیره الب و چه در جزیره سنت هلن) همراهی کند و هنگامیکه امپراتریس سابق تصمیم گرفت برای ناپلئون مجلس ترحیمی برگزار کند طبق خواست و اراده معشوقش کنت نیپرگ ($ /     .”  &) دستور داد از ذکر نام متوفی خودداری کنند.پانزدهم اوت روزی که ناپلئون ۵۲ ساله می شد ماری لوئیز کودکی را که از نیپرگ در شکم داشت به دنیا آورد.اگلون (به معنی بچه عقاب ( .&    پسر ناپلئون که در آن هنگام ۱۰ ساله بود با شنیدن خبر مرگ پدرش در سکوت و خاموشی به تلخی گریست مادر ناپلئون در رم (ملکه مادر زنی سرسخت و سازش ناپذیر بود) در ابتدا حاضر نمی شد این خبر را باور کند.چند سال قبل از آن پیشگوئی به او گفته بود که پسرش در سنت هلن نیست و او را در عالم خیال به مقصد نامعلومی برده اند.هنگامی که جز قبول حقیقت تلخ و وحشتناک راه گریزی نداشت بی هوش

روی زمین افتاد و ۲ هفته ساکت و خاموش ماند و سرانجام به وزیر امور خارجه انگلیس لرد کاسل ریگ ( $ *      & ) نامه ای نوشت و جنازه پسرش را از او مطالبه کرد.وزیر به نامه پاسخی نداد.پولین (‘ , . ) خواهر سوگلی ناپلئون هم که در رم بود ۵ روز قبل از آنکه از مرگ برادرش اطلاع یابد نامه ای به دولت بریتانیا نوشت و تقاضا کرد که به او اجازه بدهند به سنت هلن برود و به امپراتور بپیوندد و در لحظه مرگش در کنارش باشد.نامه در تاریخ ۱۱ ژوئیه نوشته شده است و برادرش بیش از ۲ ماه قبل از آن مرده بود.تبعیدیها پس از بازگشت به فرانسه در پی آن شدند که زندگی قبلیشان را از سر بگیرند خانواده برتران به شاتورو ($ , ,۰) برگشت.سردار اعظم که تحت نظر پلیس بود بسیار کم رفت و آمد می کرد.مونتولون به بروکسل رفت تا همسر و فرزندانش را که ۲ سال قبل سنت هلن را ترک کرده بودند بیابد و به پاریس برگردد.دکتر آنتومارکی به دور اروپا راه افتاد تا سعی کند پولی را که به قول خودش خانواده بناپارت به او بدهکار بودند بدست آورد که به نتیجه ای هم نرسید لوئی مارشان در اوسر ( ,۰    ) ساکن شد.او نیز وظایفی به عهده داشت که باید برای آقا و سرورش انجام دهد.دسته هایی از موی ناپلئون را که پس از مرگش چیده بود در صندوقهایش با خود آورده بود.طبق سفارش امپراتور از این موها: دستبندی برای ماری لوئیز و بندساعتی برای پسر ناپلئون درست کرد و تارهایی از مو را در مدالهای مدور طلا قرار داد و آنها را برای اعضای خانواده بناپارت فرستاد و برای اینکه مطمئن شود موی ناپلئون را با موی دیگران عوض نخواهند کرد جاسازی آنها را در مدالهای مدور طلایی شخصا در منزلش انجام داد.همه این کارها که انجام شد او خود را موظف دید که خواست دیگر امپراتور را نیز جامه عمل بپوشاند (ازدواج با بیوه: خواهر و یا دختر یک افسر گارد قدیمی او) در سنت هلن وقتی که ناپلئون او را از ازدواج با یک مستخدمه که از او آبستن شده بود برحذر داشت فرمان او را گردن نهاد.دو سال بعد از بازگشت به فرانسه با میشل ماتیلدبایر /.$      ۹ )

(/   . دختر یک ژنرال گارد امپراتوری ازدواج کرد.اما در مورد مدالهایی که برای اعضای خاندان بناپارت فرستاد باید یادآوری کرد که همه موهایی را که با خود آورده بود در آنها جای نداد و دسته ای از موها را برای خود نگاه داشت و آن را همراه نسخه دستنویس خاطراتش به دخترش بخشید اسرار مرگ ناپلئون (۵)

اما یکی از پزشکان انگلیسی بنام توماس شورت (   / * *     ) کبد را بزرگتر از اندازه معمولی یافت.هادسون لو مثل همیشه بدگمان بود دوست نداشت در این زمینه چیزی بشنود چون یک بیماری کبدی شرایط بهداشتی در سنت هلن را زیر سوال می برد.بنابراین پزشک را احضار و به او دستور داد که این قسمت را از گزارش پزشکی اش حذف کند.شورت برخلاف میلش تسلیم شد اما بعد از ترک جزیره نظرش را کتبا اعلام کرد.آنتو مارکی هم مثل شورت تشخیص داد که کبد بطور غیر عادی بزرگ است گرچه ظاهرا علائمی از بیماری در آن دیده نمی شود.او آب و هوای جزیره و در نتیجه انگلیسیها را مسئول مرگ ناپلئون معرفی کرد زیرا انگلیسیها او را به آن جزیره تبعید کرده بودند.هادسون لو هم قادر نبود پزشک مخصوص امپراتور را وادار به سکوت کند.سه روز بعد در ۹ مه جنازه ناپلئون را در دره ای از جزایر سنت هلن به خاک سپردند و ۲۷ مه همراهانش با کشتی رهسپار انگلیس شدند.بیست و پنچ ژوئیه: بعد از ۵۹ روز مسافرت از راه دریا کنت شارل

تریستان دومونتولون: لوئی مارشان را به اتاق خود در کشتی احضار کرد.فرمانده کشتی به او خبر داده بود که در آبهای اروپا مشغول طی مسافتند.این درست لحظه ای بود که امپراتور برای قرائت وطیتنامه اش تعیین کرده بود.مارشان علاوه بر مونتولون: هانری گراتین برتران سردار اعظم کاخ امپراتور (&     /   $ , ‘ .*) (سردار اعظم لقب افسر عالی رتبه ای است که معمولا فرماندهی یا وظیفه ای در کاخ سلطنتی بر عهده دارد.ناپلئون این لقب را به ژنرال برتران اعطاء کرده بود) که مثل خودش به عنوان مجری وصیتنامه انتخاب شده بود و همچنین کشیش آنجلو وینیالی (  &    ۵٫&   .) را که شاهد امضای وصیتنامه بود در آنجا دید مونتولون و برتران تنها افسرانی بودند که تا آخر در کنار ناپلئون باقی ماندند.در تمام طول این سالها آنها برای جلب محبتهای امپراتور از رقابت با یکدیگر دست برنمی داشتند.در آخرین ماههای حیات امپراتور با وجود آنکه برتران سابقه خدمت بیشتری داشت: ولی مونتولون:

اعیان زاده زرنگ و پرورش یافته توانست بر سردار اعظم کم حرف و نسبتا گوشه گیر پیشی گیرد و در نتیجه مونتولون به عنوان مجری اصلی وصیتنامه تعیین گردید و اصل سند هم به او سپرده شد.به این ترتیب پیروزی او به حد کمال رسید خواندن وصیت نامه بر عهده او گذاشته شد و رقیبش باید ساکت و خاموش به او گوش فرا می داد.مونتولون مهر و موم وصیتنامه را برداشت و با صدایی آرام و شمرده شروع به خواندن کرد.مارشان که به وصیتنامه سرور و خداوندگارش گوش می داد به یاد روزها و شبهایی افتاد که ۴ ماه قبل ناپلئون در حالیکه با مرگ دسته و پنجه نرم می کرد: همه سعی و تلاشش این بود که وصیتنامه اش را بنویسد مارشان در طول آخرین ماهها لحظه ای از امپراتور جدا نمی شد.او بهتر از هر کسی می دانست که ناپلئون روزها و شبها را با چه زجر و شکنجه ای می گذراند سرور و مخدومش را در نظر مجسم می کرد که بر روی تختخواب نشسته و صفحات کاغذ را با خطی تقریبا ناخوانا سیاه می کند.دردهای شدید توام با تشنج دم به دم او را از نوشتن بازمی دارد و ملحفه از جوهر پراکنده و استفراغ آلوده و کثیف می شود.اما ناپلئون دم برنمی آورد و با تسلط بر خویشتن به نوشتن ادامه می دهد.او پیامی داشت که نه تنها می بایست به گوش خویشاوندانش برسد بلکه به آن اروپای دور دست که سابقا تحت تسلط او قرار داشت نیز ابلاغ شود در وصیتنامه ای که قرائت شد هیچ چیز غیر منتظره ای دیده نشد.ناپلئون حتی در بستر احتضار نیز به فکر جزئیات کم اهمیت بود.او اموال و اسناد و مدارکش را بین اطرافیان آخرین روزهای عمر و نیز کسانی که در دوران اولیه حیات سیاسی اش در خدمتش بودند تقسیم کرد.مارشان وقتی فهمید امپراتور چه ارثی برای او باقی گذاشته است سپاس و حق شناسی اش به حد اعلی رسید از این پس پول و جواهرات آنقدر داشت که دیگر در تمام عمر خدمتکار کسی نباشد.علاوه بر این امپراتور در وصیتنامه اش نوشته بود: خدماتی که او به من کرده است در واقع در حد خدمات یک دوست است نه یک خدمتکار.مدح و ستایشی بس گرانبها که قیمتی نمی توان برای آن قائل شد.از طرف دیگر ناپلئون عادت داشت زندگی نزدیکانش را سر و سامان ببخشد و به همین دلیل از خدمتکار جوانش خواست که با بیوه یا خواهر و یا دختر یک افسر گارد قدیمی اش پیوند زناشویی ببندد. لوئی مارشان مصمم بود تا دستورات امپراتور را مو به مو اجرا کند.او نه تنها در حیات ناپلئون بلکه پس از مرگش نیز مطیع فرمانش بود.او

مسئولیتهای دیگری نیز بر عهده داشت.سه صندوق از چوب آکاژو با خود آورده بود که لوازم شخصی ناپلئون و دسته هایی از موی او را در

آنها جای داده بود که به محض رسیدن به اروپا بین اعضای خانواده امپراتور تقسیم کند.چند روز قبل از رسیدن کشتی به مقصد: مقدار زیادی از وسایل شخصی تبعیدیها طی طوفانی از بین رفت ولی مارشان توانست خاطراتی را که در سنت هلن نوشته بود از گزند طوفان نجات دهد.او با از دست دادن یک یادگار گرانبها (شاخه یکی از ۳ درخت بید مجنونی که آن مرد بزرگ دوست داشت در زیر سایه آنها بنشیند) دچار غم و اندوه فراوانی شد.وصیت نامه ناپلئون همچنین مانند سلاحی آتشین دنیایی را نشانه می گرفت که او ۶ سال قبل پشت سر خود بجای گذاشته بود درست است که او تاج و تخت سلطنت و سپاهیانش را از دست داده بود اما توانایی بهره گیری از سلاحهایی را در اختیار داشت که هنوز در کف قدرت او بود: من پیش از آنکه اجلم فرا رسد بدست حکومت عشیره ای انگلستان و جلادش به قتل خواهم رسید این اتهام از زبان امپراتور: چون رشته ای از باروت مشتعل همه جای دنیا را فرا گرفت.روز دوم اوت: یک هفته بعد از آنکه مونتولون وصیت نامه را قرائت کرد کشتی در بندر پرتسموت (‘   */ , ) لنگر انداخت.لوئی مارشان نقل می کند که وقتی به مقصد رسیدند در کشتی به جز یک گوسفند: گوشت تازه ای باقی نمانده بود.خبر درگذشت ناپلئون یکماه قبل بوسیله کشتی سریع السیری به انگلستان رسیده و همه از آن مطلع بودند.وقتی مسافران در انتظار صدور اجازه خروج از کشتی بودند مارشان دید که کشتی نورث امبرلند ( ,/       ) که ۶ سال قبل آنها را به جزیره سنت هلن برده بود در بندر لنگر انداخته است.مارشان به محض پیاده شدن از کشتی خود را در محاصره گروهی از مردم یافت که با شور و هیجان درباره سنت هلن و تبعیدی نامدارش سوال می کردند.این استقبال مارشان را شگفت زده کرد و تحت تاثیر قرار داد.او از این ابراز احساسات نتیجه گرفت که این مردم: حکومتشان را برای رفتاری که با ناپلئون داشته مورد سرزنش و ملامت قرار می دهند.اما در واقع تنها این مسئله در میان نبود بلکه حتی در اوج شدت مبارزه ای که ناپلئون بر علیه انگلستان می کرد در این کشور جریان فکری موافقی نسبت به امپراتور وجود داشت که شخص او را در حقیقت ادامه دهنده انقلاب فرانسه می دانست.از این پس مردم بی آنکه خطری متوجه آنها باشد می توانستند دشمن از بین رفته را مورد ستایش قرار دهند زیرا با اعلام مرگ تبعیدی سنت هلن: این مدح و ستایش نمی توانست از ترقی بهای ضمانت نامه های خزانه داری عمومی کشور جلوگیری کند.مارشان خیلی زود اجازه ورود به فرانسه را بدست آورد.ده روز بعد به همراه ۳ خدمتکار دیگر که مثل او از سنت هلن آمده بودند با کشتی عازم بندر کاله شد.در اینجا بود که ترس و وحشتی به او دست داد.از خود می پرسید که گمرک فرانسه با این یادگاریهای پر ارزش چه خواهد کرد؟ رئیس گمرک تصادفی صندوقی را انتخاب کرد و از مارشان خواست که آنرا باز کند.در این صندوق لباسهای امپراتور قرار داشت.مارشان در خاطراتش می نویسد : … در صندوقی که باز شد کلاه امپراتور مزین به نوار چین دار ۳ رنگ بر روی لباس سواره نظام گارد امپراتوری قرار داشت که نشان لژیون دونور بر روی آن خودنمایی می کرد.با عصبانیتی که مارشان از خود نشان داد ۲ مامور گمرک آماده شدند تا برای بازرسی: تمام محتویات صندوق را به هم بریزند اما رئیس گمرک مانع از این کار شد و گفت: به هیچ چیز دست نزنید و صندوق را ببندید اینها چیزهایی هستند که باید سالم و دست نخورده تحویل داده شوند.سه روز بعد مارشان به پاریس رسید و با شادمانی و سرور در آغوش خانواده اش جای گرفت. اسرار مرگ ناپلئون

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

CLOSE
CLOSE